من هويجم ريشه دارم!

سلامتی اوناییی که هیشکی نیست از دلشون دربیاره

از ساعت 7 با همسر رفتم بانک پاسارگاد تا چکش رو نقد کنم و اون از اونجا بره سرکار.نگو خودش میدونه که پاسارگاد ساعت 8 باز میشه!منو پیاده کرد و خودش گازشو گرفت.و خیلی هم خوشحال شد از اینکه فهمید قبول نشدم.

یک ساعت تو سرما وایسادم بیرون .خیلی سرد بود تصمیم گرفتم یه کم نرمش کنم رفتم اون پشت مشتای صف عظیم مشتری های آخر سال بانک! یه کم نرمش کنم چندتا مرد حیض همچین بدشون نمیاومد برگردن اینوری وایسن و منو بپان. هیچی دیگه منصرف شدم.

بالخره ساعت ده رسیدم خونه دیدم دخترک هنوز خوابه .خیلی خوشحال بودم از اینکه دیشب یکی از دوستام وادارم کرد که برم بیدارش کنم و بغلش کنم و بوسش کنم تا شب عیدی از دلش درآد...طفلی انگار که خیالش راحت شده باشه تخت گرفته خوابیده...دیشب یه کم گریه کرد و بعدش سفت بغلم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:24  توسط   | 

از دار دنیا یه عینک مارک بولگاری داشتم که خیلی وابسته بودم بهش  ،عصری دخترک آمد با ترس و لرز گفت دعوا نکنی اگه یه چیز بگم؟ 

شکونده بودتش

منم تا میتونستم گرفتمش به مشت و لگد و فحش

بعدش گرفتم خوابیدم تا الان .از شدت ناراحتی قبول نشدن شاید

الان یهو از خواب پریدم دیدم آقا پدر خوشبختانه شب نیومده و دخترک هم  بدون شام طفلی گرفته خوابیده 

منم پشیمون از اینکه اکانت کیک رو بستم):

خیلی دلم میخواست الان با یه نفر میچتیدم و یکی پیدا میشد که بگه هی هانی نو پرابلم. ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:41  توسط   | 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

از صبح تصمیم داشتم که این سه روز آخر سالو دیگه حسابی جمع و جورش کنم بره.

تا الان هم خوب پیش رفتم و کارایی که واسم خیلی سخت بود رو انجام دادم.بنر سفارش دادم. خریدامو تمومم کردم. کارای بانکی و... و مهم تر از همه رنگ مو خریدم و گذاشتم

شاد و خندان و غزل خوان  و نوشابه باز کنان اومدم دراز کشیدم دیدم نتایج اون استخدامه  بالاخره اومده

تا اسکرول کنم و کل شیش صفحه رو بخونم واسم چند ساعت کشید دستامم میلرزید و چشام سیاهی میرفت در کمال ناباوری دیدم که قبول نشدم:(((

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:42  توسط   | 

موقت

 یهو یاد این آهنگ قدیمی

افتادم و چند روزه که همش دارم گوش میکنمش

و یاد اونی می افتم که دوسش داشتم ،اومد خواستگاریم ولی نمیتونستم باهاش ازدواج کنم

بعد از چند سال عروسی برادرش دعوت بودیم و اینو تو حیاط گذاشته بودن دور آتیش  میرقصیدن و ما اونجا روبروی هم هی بهم نگاه میکردیم...اون ازدواج کرده بود و من مجرد بودم.

از اینجا دانلود کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:15  توسط   | 

من سی سالمه از تهران

هزار جور كثافت كارى ميكنم بعد انتظار دارم از سر كار كه مياد حس كنه و مدام بگه كه نجيبترين و معصوم ترين زن دنيا رو داره نميدونم دوباره چه مرگمه از صبح با سى نفر لاسيدم از امريكايي بگير تا يمنى و دوبى و يه متخصص هوشبرى و اخرشم يه اصفهانى كه قراره اكانت خاك بر سرى بهم بده .اين kik هم شد بلاى جون  من

هزارتا كار نكرده و برنامه دارم اين اخر سالى ولى دیروز و  امروز كه به .ا رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:54  توسط   | 

از سر نگیر نامهربونی

زندگى يعنى اينكه شب خوش و خرم بخوابي به اميد زود بيدار شدن و جنگيدن با كاراى عقب افتاده اما صبح از شدت درد و مريضى و بيحالى نتونى از جات بلند شى... براى سومين بار تو اين ماه بود كه حدوداى ساعت سه شب از خواب وحشتناك بيدار ميشم و تب ولرز سختى ميگيرم. هفته اى كه گذشت با سه نفر نتونستم خوب حرف بزنم و شاكى شدن و باعث شدن ازشون متنفر شم در حالى كه مطمن بودم حق با منه،يكى مسول بهزيستى،از بچه هاى باشگاه و يكى هم از اعضاى گروه درمانى ... بزرگترين مشكل من اينه كه ركم و بلد نيستم چرب زبانى كنم و همينطور اينكه زود خودمونى ميشم و اعتماد ميكنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:44  توسط   | 

موقت

دا اومد تو وايبر و گفت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:22  توسط   | 

آخرين روز بهمن نود و سه بالا رفتيم دوغ بود

تنهايى خوابيده بودم تو اتاق كه به صداى بارون بيدار ميشم و ميپرم تو حياط كه پتوها رو بردارم،و به خود ميخندم كه چرا ديشب كه شوهر گفت اونارو بردار بارندگيه  خيس ميشن بهش خنديدم و برشون نداشتم

ديروز بعد از چندروز مقاومت دلم نيومد كه زنعموش و دختراشو كه با من از داهات اومده بودن خونه  ال رو دعوت نكنم،بعد از ورزش  و گرم شدن با دختر مربى و دعوتش به خونه از روى جوگيرى،خيلي فرماليته  گونه زنگيدم به شوهر كه اجازه بده دعوتشون كنم، اونم با داد و بيداد گفت نه،منم چون ميدونستم كه بعدا پشيمون ميشه دعوتشون كردم  و اطلاع رسانى كردم تا يه وقت اخم و تخم نكنه

تا دوازده شب با كمردرد هميشگى  يكه و تنها در اوج كاراى اخر سال و حول حولكى ها مهمون دارى كردم،يه كوكب خانومى شده بودم بيا و ببين! البته خونه همه چى داشتيم بغير از مرغ كه رفتم و كيلويي هشت و دويست ابتياع كردم! و شاخ دراوردم  بقيه چيزها محيا بود حتى دوغ رو هم خودم درست كردم تا زياد خرج نداشته باشه چون ميدونستم كه شوهر نخواهد داد

بعد از شام هم كلى با ايما واشاره كشوندمش تو اتاق كه يه پولى بده بدم بهشون عيدى كه با داد و بيداد و فحش پنجاه گرفتم كه اصلا روم نميشد ،هر سرى حداقل صد بود،

دخترك پيش رو دويد و روسرى سرش كرد كه انگار رو بدش اومد كه حالا ما نامحرم شديم نيم وجبى؟!لابد تكرارى ميشه بگم نميدونم كى شد نه سالش

دا گفت كه اومدنش موند واسه دو ماه بعد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 6:2  توسط   | 

خودتان را از من بگيريد 

كامنتهايتان را هرگز!

هميشه وقتى فيدبك ميگيرم  چه مثبت چه فحش ! انگيزم واسه نوشتن تو اينجا بيشتر ميشه،آخه غير از اينجا شونصدتاجاى ديگه هم مينويسم هرچند كه هيچ جا مثل اينجا راحت  نيستم.

اين روزا منتظر جواب استخدامم،واى اگه قبول شم يه شيرينى توپ ميدم ؛مثلا هر كى ميتونه يه چيزى رو ازم بخواد حتى شده يه سوال شخصى!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:41  توسط   | 

امروز مربيمون گفت قدر دقيقه هاتونو بدونيد چون معلوم نيست كه يه دقيقه بعد زنده ايد يانه؟

بعدشم گفت  ژست بگيريد و فكر كنيد همين الان خدا داره ازتون عكس ميگيره...

هيچى نتيجه اش شد اينكه از ساعت سه تا پنج داشتم تو اينستاگرام كليپاى س... نگا ميكردم و عاقبتش هم كه خ......

بدون اينكه تشنه باشم چون ديشب حسابى جناب همسر بعد از مسافرت پنج روزه ام ازم پذيرايي مفصلي كرده بود

الانم طبق معمول عين سگ پشيمونم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:53  توسط   | 

آرامم

خونه مامانم،شام فاميلاى ماملن دعوت بودن، خونشون پاگشاى پسر خاله 

م شيشه كشيده و تو اتاقش داره كثافت كارى مىكنه

شوهر با پسر عموم رفته گرگان بار برده ،قرار بود بره خونه ولي با اون جيم زده

تو وايبر عقد دو جفت بود

يه ماه ديگه ميشه ١٤ سال كه وارد زندگى مشترك شدم

هيچ وقت مثل امشب در اوج كثافت و فلاكت ،صبور نبودم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:49  توسط   | 

نمیخواهی؟

 به قول یه نفر

حتی اگه بخواهی که نخواهی،

خواستی،مگه اینکه فانی شده باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:32  توسط   | 

واى اگه قبول شم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:52  توسط   | 

واى اگه قبول شم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:52  توسط   | 

غم اين خفته چند خواب در چشم ترم ميشكند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 3:22  توسط   | 

در این روزهای کثیف

مرا دوست بدار!
به سان
گذر از یک سمت خیابان
به سمتی دیگر؛

اول به من نگاه کن؛
بعد به من نگاه کن؛
بعد باز هم مرا نگاه کن.

- جمال ثریا ( ترجمه‌ی فارسی از سیامک تقی‌زاده)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 8:43  توسط   | 

مگو

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند.

مگو دیگه مگو

آقا جان من مگو.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:22  توسط   | 

گذشتم از او

1- جمعه  علی رغم میل خودش همه فامیلاشو دعوت کردم تا بعد از مدتها دور هم باشیم. تنهایی و بدون ماشین از یه جای دور کلی خرید کردم و پیاده عین یه خر اوردمشون تا یه کم ارزون تر تموم بشه و شوهر دعوام نکنه. خیلی زحمت کشیدم.چند نوع دسر و پیش غذا...دیگه از کمر درد نا نداشتم.

2 - اولش که اومدن پدر و برادرش گیر دادن به نماز نخوندن شوهر و کم مونده بود دعوا بشه که کلی وساطت کردم و با ایما و اشاره به شوهر گفتم تو کوتاه بیا.چن سری سر این بحث کل مهمونی پاچیده.نمیخواستم زحماتم به باد بره.

3- یه سری بعد ناهار رفتن ولی یه سری گرفتن خوابیدن تا 6.

4 تکلیفمو نمیدونستم اصلا دوست نداشتم بمونن واسه شام ولی وظیفه خودم دیدم که پاشم شام بذارم و با کوچکترین تعارفی موندن.کاش نمیموندن.هیچ کدوم از ما طاقت تحمل چند ساعت همو نداریم.همون  دو سه ماه یک بار یکی دو ساعت کافیه برامون.

5- در حال نموم شدن آبگوشت بودیم که به ج م  گفتم طرز رفتارت با پسرت درست نبود اصلا بلد نیستی باهاش خوب برخورد کنی

6- یهو منفجر شد و کلی دعوا و کدورت و ناراحتی...

7- وقتی رفتن یه ساعت گریه کردم.بند نمیومد اشکام.یه کم خواهرم تو وایبر دلداریم داد.بهتر شدم

8-نزدیکای صبح ادامه کار نیمه تموم به گند کشیده شد و مجبور شدم... مصرف کنم که دل و رودم تو حلقمه از اون وقت.

9- دیروز رفتم کلاس دخترک.

10- شب خواهرم اومد و کلی کمک کرد تا کثافت کاریای مهمونا رو جم کنیم.

11- داشتم میمردم ولی نمردم.

12- الان اومدم دانشگا واسه کارای فارغ التحصیلی.گشنه و تشنه.

13 - صبح شیرینی خورون نوه مربی ورزشیمون بود چسبید!دوسش دارم.

14- شاید برم یکشنبه بازار...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:57  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:42  توسط   | 

ما كار وانديشه با هم هستيم هميشه!

امروز  ميخوام با برنامه ربزي خوب ،كمي از كاراي عقب افتادمو انجام بدم،اگه غير از اين باشه جريمه ميكنم خودمو،

اينجا نوشتم تا سندي باشه.

نميدونم چرا دلم ميخواد همچنان دلگير باشم ازش...شايد بخاطر شرايطمه!

ميخوام مامان مهربون تري بشم،دعا ميكنم كه بتونم.

براى تكرار اشتباهات ديگه مجالى نيست...آدم باش دختر .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 7:39  توسط  

نشستم دارم موهامو ميكنم،خدا شفام بده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 1:4  توسط   | 

حدسم درست بود،از بيمارستان نيومده دوباره رفته متادون خورده،بيچاره مامانم،بيچاره خودش،بيچاره همه معتادا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 18:32  توسط  

در هجرانم قرار میباید و نیست

1- جمعه کلید کردم که باید بریم،خودت گفتی اگه جمعه خونه باشم میبرمتون بیرون.

2- هلک هلک را افتادیم با  اکراه اون و شوق ما با اتوبوس و مترو  به پیشنهاد من رفتیم منیریه تا گرم کن و لوازم ورزشی بخرم با پول خودم.

3- اولین ضد حال از جانب خدا بود! که در مترو بدون امکانات پر... بشم!

4- هلک هلک را افتادیم سوپر مارکت پیدا کنیم تا من چیز بخرم.

5- هلک هلک را افتادیم تا جای مناسب پیدا کنیم تا ...

6- یک سال گذشت!

7- خسته شده بود از گشتن و غر میزد که زود باش انتخاب کن تمومش کن بریم.

8 - گفتم باشه من صد تومن بیشتر ندارم بشرطی که بقیه اشو تو بدی.گفت باشه

9- یکی خریدم دویست تومن.حساب کرد  و از همونجا دیگه فوران آتش شروع شد و کلن قاط زد و فحش بود که نثار کرد. مثلا یکیش این بود: این همه مغازه چرا اومدی از قصد از اینی که ده تا فروشنده مرد داره و هیشکی هم اینورا پر نمیزنه ورداشتی؟؟چرا از اون قبلیا نخریدی؟

10 - با اوقات تلخی هر چه تمام تر زهرممارمون کرد دخترک هی میپرسید مامان ناراحتی؟

11- اومدیم انقلاب تا ناهار بخوریم!

12- ساعت 4 بود. بارون بود و یک عدد زن داشت با خانوادش بدمزه ترین کباب ترکی عمرشو میخورد و وانمود میکرد که اوه چقد خوشمزه است.بارون بود هم از درون هم از برون.

13- از دستفروش دوتا پتو مسافرتی خریدم.

14- برگشتیم.اما ضد حال ها  از من برنگشت.

15- دیروز رفته بودم  دنبال کارای بیمه. بعدش هم پیاده روی .آهنگ گلنار رو میگوشیدم و به یاد مخاطب خاص بودم که این اهنگو بهش پیشنهاد کرده بودم و یه شب اعتراف کرد که در یکی از شبهای تنهایی شدید ارومش کرده.دلم تنگ شد براش.

16- اومدنی رفتم مدرسه دخترک تا معلمشو یاری دهم تا اون کلاس داری کند!

17- بعد از ظهر قرار بود خیلی کار ا کنم ولی طبق معمول هیچ گهی نخوردم و با گوشیم ور رفتم و اینستاگرامو بالا پایین کردم و حرفای مفت با بچه های مفت.

18- سردخترک دادکشیدم .بعدشم واسش عکس مادربزرگ کشیدم!.با چرخ خیاطی کشتی گرفتم ولی درست نشد تا شلوارمو بدوزم.

19 - رو تختی رو دوباره مجبور شدم بشورم.خود تشکش رو نمیدونم چه جوری ماست مالیش کنم.کثافت خالیه

20- میدونم که داداش کوچیکه نتونسته دوباره خودشو پاک نگه داره ولی من جرات ندارم که بزنگم حالشونو بپرسم چون میدونم جواب چیه.فرار میکنم ازشون.

21- امروز رفتم ورزش و از گرم کنم ذوقیدم چون واقعا گرم بود.وزنه هامو هم بردم. فردا هم ناهار دعوتم کرده مربیمون.دمش گرم

22- جناب سه نقطه فعلا بفرس.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:16  توسط   | 

ديشب وقتى خونه اومد  از چشاش و لحن حرف زدناش معلوم بود كه دوباره خودشو با ترياك خفه كرده،بهونه خوبي بود واسه دعوا و انتقال حس بدم به صورت نا ملموس به اون،اولش واسه مطمن شدن يكم عشوه گرى كردم و بحث از اونجا شروع شد كه چرا در برابر من بدنش واكنشى نداره،درست به هدف زده بودم اين بار.معلوم بود رو اين نقطه ضعفش خيلى حساسه،در حين جر و بحث حواسم بود كه زياد خراب نكنم،خلاصه فعلا قول داده كه ديگه نكشه ،تا ببينم كه سرانجام چه خواهد بودن؟.

به هر حال كمى سبك شدم و بعدش تونستم بخوابم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 8:2  توسط   | 

به این زودی دیر شد

بارون تموم شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:46  توسط  

پست موقت

فقط میدونم که سومین باره که تو این چند روز اخیر به قول دلقک شنیر "آن کار" رو  کردم. همیشهه فکر میکردم برای فرار از مشکلات و عدم تعادل روحی و یا گاهی به خاطر فاصله افتادنها این کار رو میکردم . ولی امروز فهمیدم که  علتش همش  کثافتی و حیوانیته شاید هم  یه جور مریضی روانی ...

صبح زود پاشدم نمازمو خوندم و بیدار موندم و کارای خونه رو کردم حتی بساط شام رو هم آماده کردم و دخترک رو بردم کلاس و بعدش پیاده روی و خرید مفصل.ساعت 12 خونه که رسیدم قصد داشتم امروز بهترین روزم باشه ،حتی خیالم از بابت خونه مامان هم راحت بود، دغدغه ای نداشتم.

نود الیت و ماهی درست کردم و ادای یه مامان خیلی خوب رو بازی کردم.بعدش که رفتم سراغ آیپد ،همه چی شروع شد...

درست بعد از پشیمونی و حال خراب پاشدم همه دق و دلیمو سر دخترک خالی کردم .دعواش کردم حسابی و سرش داد زدم و کتاباشو کوبیدم رو صورتش فقط به بهونه اینکه چرا تا حالا مشقاشو تموم نکرده...

سردرد عجیبی دارم و حالم از خودم داره به هم میخوره. هی یاد شعر صد بار اگه توبه شکستی باز آ میفتم ولی بازم تف میکنم به خودم.نمیدونم چه مرگمه ؟نمیدونم درمونم چیه؟نمازم چیه؟نخوندنم چیه؟کارم چیه ؟پشیمونی بعدش چیه؟

8 ساعت وقتم تلف شد و تنها عایدش حال خرابیه که میدونم دیگه حالا حالا ها درست نمیشه .دخترک داره اصرار میکنه که بریم زیر بارون .اولش گفتم نه ولی الان که دارم اینا رو مینویسم احساس میکنم که خدا این بارون رو واسه من فرستاده که برم زیرش خیس شم شاید بتونم گریه کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:8  توسط   | 

زن باش ولی با مردت هم باش

یه خانوم ایرانی نباید هیچ وقت بذاره شوهرش با کفشای واکس نزده بره سر کار.

یه خانوم ایرانی نباید هیچ وقت بذاره شوهرش با لباس اتو نکشیده  و کثیف بره سر کار.

یه خانوم ایرانی نباید هیچ وقت بذاره شوهرش حموم نکرده و با سر چرب و چیلی بره سر کار

یه خانوم ایرانی  نباید هیچ وقت بذاره شوهرش صبحونه نخورده و ناشتا بره سر کار

یه خانوم ایرانی  نباید هیچ وقت بذاره شوهرش در حالی که گشنه جنسیه بره سرکار

اگه چند باری سوار مترو و یا اتوبوس بشید و به بعضی از این مردای بوگندوی ژولیده ی هیز توجه کنید میفهمید چی میگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 10:44  توسط   | 

کثیف الدین

تو عمرم آدمایی کثیف تر از بعضی از این فروشنده های موبایل پاساژ علاء الدین جمهوری ندیدم.

خیلی کثیف و حروم خور و دزد و شارلاتان و دروغگو و بی تربیت هستند.

البته تقصیر خودمه که تا حالا یاد نگرفتم از جای دیگه گوشی بخرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:25  توسط   | 

خداحافظ ٢٠٦ نوك مدادى ،خداحافظ محرم اسرار من!

سر اينكه ماشينو فروخت و به من ندادش خيلى ناراحتم،نميتونم فراموش كنم،نميتونم ببخشمش، نميتونم باهاش بخوابم

ثابت كرد كه اصلا براش مهم نيستم،اون همه التماس و اصرار و تقلاى من بيفايده بود،فكر ميكردم دلش رحم مياد

ماشين به اون نازى،هىىىىىىى،مفت مفت ردش كرد فقط واسه اينكه از دست من خلاص شه

حالا ميخواد ماشين صفر بگيره و صد در صد مسلمه كه نميتونم سوارش بشم،يعنى اگه هم خودش بذاره نميخوام پشتش بشينم ،يعنى اميدوارم كه  بتونم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 17:21  توسط   | 

نامحرم نامحرم است حتى اگر پسرتان باشد

شب خونه برادر شوهرم دعوت بوديم،پسر ١٦ ساله اش كه از بچگى تو بغل من بزرگ شده بود رو خيلى وقت بود نديده بودم، باهاش گرم گرفتم ،به بهانه فيلم دادن و ور رفتن با سي دي هاش  صدام زده تو اتاقش ،بعد كلن من بعنوان پسرم باهاش ندار رفتار ميكردم 

ولى امشب فهميدم كه خيلى عوضى شده و به هيچ وجه نبايد بهش اعتماد كنم،قشنگ علنى داشت هي خودشو ميمالوند بهم،منم هاج و واج خودمو زده بودم به اون راه كه يعنى اصلا حواسم به اين لاشى بازي هاش نيس، يعنى هيچ كار ديگه اى تو اون لحظه نميتونستم بكنم

به شوهرم گفتم قضيه رو ،ميگه نه تو توهم دارى.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 0:49  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر