من یک فوق لیسانس متاهل هست!

محرمانه

جدیدا احساس میکنم وقتی خواهرمو میبینه به یه چشم دیگه بهش نگا میکنه.اصلا گاهی فک میکنم به یاد اون بهم دست میزنه.نمیتونم چیزی بهش بگم چون روش باز میشه ولی این امر خیلی داره اعصابمو خورد میکنه طوریکه منم به لجش هی پسش میزنم.این امر دیشب برام پررنگ تر شد وقتی که یه هفته تموم بهم دست نزد ولی همینکه خواهرم اومد خونمون از من تقاضای س کرد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:39  توسط   | 

خدا رحم کرد. خدا روشکر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 1:54  توسط   | 

تاریخ انقضای اینجا هم فرا رسید

بنا به دلایلی این وبلاگ دیگر آپ نخواد شد




+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 9:50  توسط  

همه چيزو كه نميشه گفت

وقتي يه زنى ساعت ده و نيم شب با حالت نيمه عريان و خندان و رقصان و غزل خوان مياد جلوتون و  تلويزيونو كه داره سريال كوفتي حريم سلطان پخش ميكنه رو  خاموش ميكنه ،پانشيد حمله كنيد بهش و با دستاتون گردنشو فشار بديد و دوباره عين خل  چلا بشينيد پاى اون فيلم كوفتي

وقتى يه زنى ساعت ده و نيم شب...حتما به ديده شدن احتياج داره،به حرف زدن،به يه گوش شايد هم به يه دست مهربون

آخ ،گردنم خيلى درد ميكنه

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 22:42  توسط  

ناکسی!

دیروز از دانشگاه اومدنی سوار یه پراید شدم بعنوان نفر سوم.بعدترش یه آقایی که سه برابر وزن من بود رو سوار کرد و من اون وسط کل مسیر چهل دقیقه ای رو له شدم.

کل مسیر رو راننده تو آینه زل زده بود به من .وسطاش فهمیدم که با دستش که رو دنده است هی داره اشاره به تلفن کردن میکنه که شماره اتو بده.یهویی خنده ام گرفت و فک کنم همه فهمیدن...کثافت از رو هم نمیرفت آخراش دیگه داشت رسما التماس میکرد

نمیدونم چرا با اینکه ظاهر ساده و بی آرایشی دارم ولی باز هم مردم فکر میکنن که من این کاره ام؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 8:39  توسط  

لعنت به غربت

داداشت شبو تو آي سي يو خوابيده باشه

مامانت شبو تا صبح نخوابيده باشه

 و تو كنار شوهرت تا صبح نوازش شده باشي

بي خبري يعنى همين

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 18:41  توسط  

امروز عصر دعوام با آبجى دوباره بالا گرفت و اوضاع خيلى بدتر از ديروز شد،دهن به دهن شديم و طبق معمول اين من بودم كه بيشتر از اون از كوره در رفتم و گفتم تو حسودي منو ميكنى  و فلانى و بهمانى،طفلك مامان اين وسط خيلى غصه خورد و داره ميخوره

اين يه هفته كلن زهرمارم شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 23:28  توسط  

داغون داغونم

ديشب با آبجى دعوا كردم و كل خوبيهايي كه در حقش كرده بودم رفت رو هوا،يه جورايي منت سرش گذاشتم،چون ديگه كم اورده بودم از اينكه هى بي محلي و اخم و تخم كنه و من اداى آدماى منعطفو دربيارم

بعدشم كه م  شيشه كشيده بود و تا الان كه الانه تو ااق داره با وسايلا كشتى ميگيره منم گوشي كه واسه تولدش گرفته بوديم رو ورداشتم قايم كردم تا فك كنه خودش گم كرده و از طرفى هم زهرمارش بشه اون حالش

نگران مامانم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 13:1  توسط  

من چه كنم تو خودت ميل جدايى داشتى

هميشه عادت ميكنم به حفظ وضع موجود،هميشه برايم سخت است هم رفتن هم ماندن

هميشه در من زنى هست كه هنوز زن نشده،هنوز دوست داره تا زنى ازش مراقبت كنه

واسش غذا بپزه،نازشو بكشه،به حرفش گوش كنه،واسش كادو بخره،تاييدش كنه،قربون صدقه دست و پاي بلوريش بره

حتى دعواش كنه،كار بهش بگه،تشويق و تنبيه اش كنه...

هميشه در من زنى هست كه با تمام ادعاش ،باتمام فيلم بازياش هنوز ياد نگرفته تنها باشه،بچه نباشه


عنوان ربطي به پست نداره!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 9:6  توسط  

خونه پدرى

خونه پر از رنج داداش كوچيكه است...

آخ دلم تنگه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 9:50  توسط   | 

يكى رو يكى زير ِزير

هر رويي يك زمان زير بوده است!

تاملات  فلسفى يك زنى كه از ساعت هفت داره بافتنى ميبافه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 9:37  توسط  

زن زايد و مهمان رسد

باالخره تشريفشو اورد،كل اين سه روزو زنگ نزدم ببينم كجاست،الانم حتى سلام هم نكردم

لامصب ال زنگ زد كه فردا ناهار مياييم خونه اتون،بدبختى از اين بيشتر؟

بعد مدتها كه پيش اونا فيلم بازى كردم دوست ندارم لو برم و بفهمن كه قهريم

چيكار كنم يعنى؟تو خونه هم هيچى نداريم حتى چايي چه رسه به ميوه و اينا،نه پولى واسه خريدن دارم و از طرفى هم نميخوام در اين مورد باهاش حرفى بزنم،خدايا كمكم كن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 22:4  توسط  

امشب هم نيومد خونه

از يه طرف دلم شور ميزنه

از يه طرف يه قانونى هست كه ميگه اينجور موقع ها نبايد زنگ بزنى

اون چطور ميتونه طاقت بياره و حالى از ما نپرسه، پس من هم ميتونم،

در خوشبينانه ترين حالت زندگى كردن با مردى كه عادت داره به تنهايي خيلى سخته،

يعنى الان با كيه؟

لعنتى پس فردا سالگرد ازدواجمونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 22:20  توسط  

استاد خراب كردنها

ديشب خونه نيومد

 چون قهر بوديم چون دو روز پيشش من با تمام نداريهام  با كلى ذوق و شوق واسش تولد گرفته بودم و از اينكه خوشحالش كرده بودم خوشحال بودم،يه كيك كوچيك و يه كمربند با يه پيرهن...

چون فرداى تولدش از صبح رفته بودم چكاشو بريزم تو بانكاى مختلف و سه ساعت علافش شده بودم

چون عصرش كه بهش گفته بودم يه كم پول بهم بده گوزو به شقيقه هاش ربط داده بود و كلى دعوا و فحش كه غلط كردى واسم كادو و كيك خريدى ميدونستم ميخواى با اين كارت دهن منو سرويس كنى...بيا اين چهل تومنت ،اون وسايلى هم كه خريدى بردار نميخوامشون

چون چهل تومن اورد پرت كرد رو سرم كه آها اينم پول خرج كردت،(بگذريم كه من شصت تومن واسش داده بوم)

خودش نميفهمه كه تمام دارايي من همون شصت تومن بود و روز قبل تر هرچى داشتم رو داده بودم به كاموا و نرم افزار

چرا نميفهمه كه با روزى پنج تومن نميشه خرج خونه رو دراورد

آره ديشب خونه نيومد امروز ميرم و چهل تومنشو ميريزم تو حسابش و اس ميزنم كه پول واسه من وسيله است نه هدف

كاش خبر داشت كه اون كادو و كيك ،خالصانه ترين كادوى روى زمين بود،كاش خبر داشت كه با اين كارش بنداى دلم رو  پاره كرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 10:12  توسط  

چشم شيطون كور

دوازده سال طول كشيد تا تونستم عادتش بدم هميشه پيشم بخوابه حتى وقتى كه قهريم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 18:16  توسط  

عوارض آزادى بيش از حد

بدون لباس وايساده بودم بغل گاز، بادمجون سرخ ميكردم ،اومدم برشون گردونم يهو روغن داغ پاشيد رو سينه ام،از چند جا سوخت

تازه فهميدم لباس رو واسه چي بايد بوشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 16:0  توسط  

آشغالا

دوتا كليپ ديدم كه زن و مرد داشتن سكس ميكردن و بچه سه ساله اون وسط گريه ميكرد و دقيقا از نزديك شاهد س زدنهاى مامانش بود و مامان پتياره اش هم اصلا انگار نه انگار...طوريكه آخراش مرده صداش دراومد كه ببين چي ميگه بچه؟ولى بازهم انگار نه انگار

 از اون وقت تا حالا حالم خرابه،اصلا نميتونم هضم كنم..كثافتهاي لجن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 0:24  توسط  

تموم دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را     حافظ

شنبه که رفتم دنبال دخترک، حال نداشت ،تب کرده بود و میگفت همه جام درد میکنه.واسش آب پرتقال گرفتم اصلا نا نداشت.اوردمش خونه، دراز کشید . همون دخترکی که از خوابیدن و یه جا بیند شدن فرار میکنه افتاده بود رو تخت و داشت تو تب میسوخت. گفتم هی مامان بدبخت واقعا ثابت کردی که لیاقت همچین موجود نازنینی رو نداری. نکنه ...همونجا به خودم لعنت فرستادم که دیگه دق و دلیمو رو سر اون خالی نکنم.داشتم میمردم از عذاب وجدان ،گفتم حتما به خاطر صبحه که مریض شده. دکتر هم نبردمش چون میدونستم میخواد بگه چیزیش نیست.مریضیش تا امروز صبح طول کشید. دیشب هم که 7 گرفت خوابید بدون شام.کل این دو شبو پیش خودم خوابوندمش و هرچی که فکر میکردم دلش میخواد واسش خریدم از نود الیت گرفته تا آب میوه و توت فرنگی. دیشب که یهویی آقای پدر قاط زد فهمیدم که از اینکه مجبوره تو حال بخوابه ناراحت شده و برنامه ریزی هاش به هم خورده!

ولی امروز صبح دخترک نازم مثل همیشه شده،سرحال و پر انرژی و شاد شاد.قربونش برم من.یعنی زندگیت تو نکبت و بدبختی هم که باشه اصلا ارزششو نداره که گوشه ای دختر بچه ای با ناراحتی بخوابه...

خدایا ممنونم که دخترک خوب شد،اون حادثه شنبه رو عین تلنگری میدونم که هرچند تا حالا چندین بار بهم زده شده ،ولی خدا رو شکر ایندفعه انگار یه ذره تو دلم فرو رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 8:19  توسط  

غلطاى زيادى

امروز به دخترك املا گفتم چون امتحان املا داشت،از رو دفتر املاش غلطاشو خوندم كه بنويسه

تو يه صفحه ده تا غلط داشت،غلطاي تكراري

حسابى اعصابمو خورد كرد گفتم برو از روش بنويس،رفته دوباره همونجوري غلط نوشته

ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم،حالا بزن كي نزن ،زدمش،عين يه وحشى

كاش دستم ميشكست،خيلى اعصابم داغونه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 10:30  توسط  

خیز بسوی امتحانات

از امروز باید بترکونم!

4 تا امتحان دارم که در طول ترم یه صفحه  هم ازشون نخوندم . به خودم قول دادم نهایت تلاشمو بکنم

پس تا جایی که ممکنه اینترنت ممنوع!ولگردی ممنوع!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 8:45  توسط  

این من خجالتی و ساده

من استعداد عجیبی تو لو دادن اطلاعات شخصی و خونوادگیم به غریبه ها دارم.صبح که دخترک رو برده بودم مدرسه تو راه برگشت یه خانومی که داشت باهام میومد پارک جلومو گرفت و پرسید که خونه رو چند خریدید و نمیخواید پایینو اجاره بدید و چند میخواید بدید و چندتا بچه و اینا.منم همه رو که گفتم تازه کلی هم اطلاعت اضافه تر ضمیمه اش کردم. بعد برگشته میگه خیلی مواظب باشید اینجا خیلی تو چشید هرکی رد میشه یه چی در مورد شماها میگه!!

خدا یه عقل درست و حسابی بهم بده. نه یه روی زیاد بده که درست بتونم تو چش اینا نگا کنم و بگم به شماها چه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 9:19  توسط  

سكس درمانى!!

ديشب يهويي ديدم كه ساعت شده نه، نه غذايي  گذاشته بودم و نه دست به كاراي خونه زده بودم، ظرفاى كثيف، شلختگي،پذيرايي شلوغ،از صبح دنبال شهرداري  و بعدش هم اينترنت بازي و بعدش هم مشاوره دادن و بعدش هم باغچه كاري بودم،

شوهر كه اومد نا نداشت خسته وگرسنه و كوفته بود و شام ميخواست...خدايا چي كار كنم حالا؟

دخترك از عصري خوابيده بود،يهويي يه فكرى به ذهنم رسيد، از يه طرف هم چون ميدونستم شوهرم به نامرتبي و نداشتن  شام و اينا حساسه نميخواستم چيزى بهم تيكه بندازه،همينجوري كه نشسته بودم پيازچه هاي پارسال باغچه رو پاك ميكردم اول واسش دمنوش اوردم خورد، بعد في الفور گوشت انداختم تو زودپز واسه آبگوشت ،ولي بازم يه ساعتي زمان ميبرد،اومدم نشستم پيشش و يه عالمه عشوه و اينا...دقيق يه ساعت طول كشيد، تا بياد بفهمه چى شده ديگه شام من  هم حاضر شده بود تازه كلى هم قربون صدقه ام رفت وحسابى كيفور شد،يعنى كيف كردم از اين مديديت بحرانم!و خلاقيتم در تنوع معطل كردن

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 7:46  توسط  

ديروز عصري  رفتم از طرف ج واسه مامان طلا بخرم. مغازه ها پر بودن از مردايي كه داشتن واسه زناشون طلا انتخاب ميكردن.منكه اصلا دلم نخواست!! باالخره يكي انتخاب كردمو و كلي هم چونه زدم سر قيمت كه فروشنده بيشتر از 15 تومن پايين نيومد. كارتمو دادم كشيد.

يه احمقي بغلم پارك دوبل كرده بود. ماشين عقبيم كه رفت منم دنده عقب گرفتم كه دربيام  ولي نشد قشنگ مالوندم به همون پارك دوبليه...از اون ور هم هي ماشين ميومد... يه پسري با احترام اومد گفت ميخواييد واستون در بيارمش!؟ منم دادم دراورد.كلي خجالت كشيدم!

امروز صبح فهميدم كه آقاي طلا فروش خان سيصد تومن كمتر كشيده!شيطونه و آقاي شوهر ميگفت كه ولش كن نده. ولي زنگ زدم به يارو گفتم ...حالا ميخوام رفتني صد تومنشو بهش ندم واسه م‍‍ژدگونيم و اينكه من خيلي راحت ميتونستم اين كار رو نكنم چون حتي تو فاكتور هم 300 تومن اشتباه كرده بود


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 17:4  توسط  

ما هيچ .ما نگاه!!

زنگ زدم  يه موسسه پايان نامه ليسانسمو  واسه آي اس آي چاپ كنن يه رقم نجومي تحويلم دادن.600 تومن اديت.تا سقف 3000 دلار هم واسه چاپ! همون بهتر كه بمونه يه جا و خاك بخوره


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 19:8  توسط  

خواستم بهت چيزي نگم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 20:45  توسط  

سرطان سينه را جدي بگيريم

مدنها بود درد خفيفي تو سينه ام داشتم،همراهش بي حالي و خستگي و نداشتن انرژي و ريزش مو واينا

باالخره يه متخصص داخلي كه زن باشه پيدا كردم  و ويزيت شدم، هيچي نگفت واسم سونوگرافي و أزمايش نوشته

در عين بي خيالي ولي نميدونم چرا همش ته دلم خالي ميشه!دعا كنيد واسم

خدا همه بيمارا و بخصوص سرطانيا رو شفا بده انشااله

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 21:56  توسط  

من كجاي زندگيتم؟تو كه تو قلب مني

ديشب غذاي مورد علاقه اشو درست كردم: سيب زميني با كره و پياز داغ و ادويه به شكل كوبيده.ولي شوهر نيومد خونه و مونده بود سركار. دلم واسش تنگ شد. هي ميخواستم بهش اس بزنم و اينو ابراز كنم ولي تجربه نشون داده كه اين كار من باعث دور برداشتنش ميشه.

دخترك رو كه از مدرسه اوردم يه نگاهي به سر و روش كردم كثافت داشت ميباريد ازش. اصلا يه مدت بود حواسم نبود بهش.بردمش حموم و لباساشو شستم و كمي هم ابراز محبت كردم بهش .و هي فكر ميكردم كه اين بچه ها چه موجودات معصوم و دوست داشتني هستن.

شب تو اتاقش خوابيد. نصفه شب بهش سر زدم پشه ها داشتن ميخوردنش،پشه كشو اوردم زدم به برق..نزديكاي 5 بود كه به صداي رعد و برق بيدار شدم. سردم بود. رفتم بغلش كردم اوردمش رو تخت خودم و محكم چسبوندم به خودم. هم گرم شدم هم فهميدم كه چقدر احتياج دارم و لذت ميبرم از مادر بودن .

صبح كه پا شده بود گفتم اوردمت ترسيدم كه بترسي. گفت منكه از صداي رعد و برق نميترسم. گفتم راستشو بخواي خودم ترسيده بودم! گفت اي مامان ترسو!خوب منم واسه همينه كه بعضي وقتا ميخوام بيام ژيشت بخوابم ديگه.

زنگ زدم مامان باز فشارش رفته بود بالا .م هم با عمو رفته بود سر كار.فعلا همين

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 14:28  توسط  

امروز سي ام بود،بهار با وجود روزاي طولاني اش از زمستون زودتر ميگذره،خيلي زودتر

اين روزا با باغچه ام سر وكله ميزنم ،مامانم كه اومد واسم سبزي كاشت منم تو كار كدو و أفتاب گردون و اينجور چيزاش موندم،عصري به شوهرك گفتم بيا سر اين درختو بزن، اورده همه شاخ و برگاي سبزشو چيده، منم كه دلم از جاي ديگه پر بود بدجوري باهاش دهن به دهن شدم،  ،فحشاي ركيك، همشو برگردوندم به خودش و فاميلاش، تا اخرش رفتم و الان هم پشيمونم من دلم از صبح پر بود وقتي كه انتظار داشتم لااقل به خاطر سكس خوب ديشب و اون همه قربون صدقه رفتناي من،كمي خودشو كنترل ميكرد و به خاطر يه اتصالي پريز كه تقصير من بود، اون همه نعره نميزد و صداشو نميبرد بالا تا پايينيا بشنون، اصلا نميدونم چرا وقتي اونا هستن اين همش دوس داره نعره بزنه؟

امروز بالخره دوستاي دخترك اودن خونه امون و يه ساعتي باهاش بازي كردن، چند روزي بود خيلي غير قابل تحمل شده بود، همش پرش به پرم ميپيچيد،بچه ها بزرگتر كه ميشن ديگه نميشه به راحتي باهاشون كنار اومد،حوصله اشون را به را سر ميره با وجود اون همه انرژيي كه دارن نميشه مهارشون كرد و ازشون خواست تا مثل خودت كز كنن يه جا تا سر و صداشون و دل تنگياشون اذيتت نكنه،ديروز طوري ذله ام كرد كه ديگه رسما تصميم گرفتم يكي دو سال ديگه فقط به خاطر تنها نمودنش يه بچه ديگه هم بيارم، اه مسئوليت چقدر مسئوليت مياره.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 21:2  توسط  

مهر مادري

زنگ زدم به مامان جزئيات خبر ديروزش و ماجراي مريض شدنش به خاطر دعواش با م رو بپرسم،ميگم پاشيد بياييد اينجا يه كم هواتون عوض شه ميگه نه  آخه داداشت نيست دلم نمياد

آخه چقدر بايد اين مامانا به بچه اشون وابسته باشن،اون همه بلا سرش اورده،اون همه خون دل داده بهش بازم مامان بدون اون به دلش نميچسبه كه بياد اينجا، كيه كه قدر اين چيزا رو بدونه؟همين رفتاراش هست كه باعث ميشه بيش بيش از پيش دلم واسش بسوزه و دلتنگش بشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 16:13  توسط  

زلزله ٨ريشتري

 زنگ نزدن تلفن خونه و مبايلم وقتي از سه روز بگذره،شصتم خبردار ميشه كه يه خبراييه و كلي نگران ميشم طوريكه جرات نميكنم خودم زنگ بزنم بهشون،هي أماده شنيدن خبراي بد ميشم، انگاري ميترسم كه زنگي بخوره و خبري برسه

امروز زنگ زدم  برنداشتن هم به خواهر و هم به مامان اس زدم جواب ندادن،سر كلاس كه چك كردم مامان جواب داده بود كه همه خوبيم و اينا و باشگاه رفته بوديم، در ظاهر كمي خيالم راحت شد، ولي خواباي آشفته ديشب امونم نميداد،

اه اين استادمون دوباره زده بود تو جاده اعتياد و بلاي خانمان سوز و اينكه هيشكي نميتونه شيشه رو ترك كنه،فلان عارضه و بهمان عوارضو داره...نميدونه شايد يكي عزيزش معتاده و با هر حرف اون داره ذره ذره آب ميشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 20:7  توسط  

مطالب قدیمی‌تر