X
تبلیغات
من همونم که یه روز...

من همونم که یه روز...

آشغالا

دوتا كليپ ديدم كه زن و مرد داشتن سكس ميكردن و بچه سه ساله اون وسط گريه ميكرد و دقيقا از نزديك شاهد س زدنهاى مامانش بود و مامان پتياره اش هم اصلا انگار نه انگار...طوريكه آخراش مرده صداش دراومد كه ببين چي ميگه بچه؟ولى بازهم انگار نه انگار

 از اون وقت تا حالا حالم خرابه،اصلا نميتونم هضم كنم..كثافتهاي لجن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 0:24  توسط   | 

تموم دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را     حافظ

شنبه که رفتم دنبال دخترک، حال نداشت ،تب کرده بود و میگفت همه جام درد میکنه.واسش آب پرتقال گرفتم اصلا نا نداشت.اوردمش خونه، دراز کشید . همون دخترکی که از خوابیدن و یه جا بیند شدن فرار میکنه افتاده بود رو تخت و داشت تو تب میسوخت. گفتم هی مامان بدبخت واقعا ثابت کردی که لیاقت همچین موجود نازنینی رو نداری. نکنه ...همونجا به خودم لعنت فرستادم که دیگه دق و دلیمو رو سر اون خالی نکنم.داشتم میمردم از عذاب وجدان ،گفتم حتما به خاطر صبحه که مریض شده. دکتر هم نبردمش چون میدونستم میخواد بگه چیزیش نیست.مریضیش تا امروز صبح طول کشید. دیشب هم که 7 گرفت خوابید بدون شام.کل این دو شبو پیش خودم خوابوندمش و هرچی که فکر میکردم دلش میخواد واسش خریدم از نود الیت گرفته تا آب میوه و توت فرنگی. دیشب که یهویی آقای پدر قاط زد فهمیدم که از اینکه مجبوره تو حال بخوابه ناراحت شده و برنامه ریزی هاش به هم خورده!

ولی امروز صبح دخترک نازم مثل همیشه شده،سرحال و پر انرژی و شاد شاد.قربونش برم من.یعنی زندگیت تو نکبت و بدبختی هم که باشه اصلا ارزششو نداره که گوشه ای دختر بچه ای با ناراحتی بخوابه...

خدایا ممنونم که دخترک خوب شد،اون حادثه شنبه رو عین تلنگری میدونم که هرچند تا حالا چندین بار بهم زده شده ،ولی خدا رو شکر ایندفعه انگار یه ذره تو دلم فرو رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 8:19  توسط   | 

بامدادى كه خمار نشد!

اعصابم خيلى خورد بود، طبق عادت دراز كشيدم رو تخت و آيپادو گرفتم دستم، اولش بازي، بعد اينترنت،نميدونم چرا هي دلم ميخواست خ،ا كنم،يه سري داستانهاي عاشقانه و پورن خوندم،واقعا واسه خلاصه شدن از شر عذاب وجدان ناشي از زدن دخترك تنها چيزى كه ذهن و بدنم دنبالش بود،همون بود،با تمام مقدمات ادامه اش ندادم، خيلى سخت بود ولى اين بار هم كشيدم بيرون!ميدونستم كه اگه اسيرش ميشدم تا شب كل امروزم خراب ميشد و از طرفي هم به خاطر امتحانام وقت اضافى واسه درگير شدن تو اين مساىل نداشتم،فورا تغيير مكان دادم و خودمو درگير كاراي ديگه كردم، بعدش هم كه غذاي دختركو دادم و بردمش مدرسه و بعدتر از اون هم كمي به باغچه سر زدم،الانم ميخوام يه نسكافه با شيريني دانماركو بخورم و دوباره بچسبم به  درس.خيلى راضيم از خودم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 13:25  توسط   | 

غلطاى زيادى

امروز به دخترك املا گفتم چون امتحان املا داشت،از رو دفتر املاش غلطاشو خوندم كه بنويسه

تو يه صفحه ده تا غلط داشت،غلطاي تكراري

حسابى اعصابمو خورد كرد گفتم برو از روش بنويس،رفته دوباره همونجوري غلط نوشته

ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم،حالا بزن كي نزن ،زدمش،عين يه وحشى

كاش دستم ميشكست،خيلى اعصابم داغونه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 10:30  توسط   | 

خیز بسوی امتحانات

از امروز باید بترکونم!

4 تا امتحان دارم که در طول ترم یه صفحه  هم ازشون نخوندم . به خودم قول دادم نهایت تلاشمو بکنم

پس تا جایی که ممکنه اینترنت ممنوع!ولگردی ممنوع!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 8:45  توسط   | 

این من خجالتی و ساده

من استعداد عجیبی تو لو دادن اطلاعات شخصی و خونوادگیم به غریبه ها دارم.صبح که دخترک رو برده بودم مدرسه تو راه برگشت یه خانومی که داشت باهام میومد پارک جلومو گرفت و پرسید که خونه رو چند خریدید و نمیخواید پایینو اجاره بدید و چند میخواید بدید و چندتا بچه و اینا.منم همه رو که گفتم تازه کلی هم اطلاعت اضافه تر ضمیمه اش کردم. بعد برگشته میگه خیلی مواظب باشید اینجا خیلی تو چشید هرکی رد میشه یه چی در مورد شماها میگه!!

خدا یه عقل درست و حسابی بهم بده. نه یه روی زیاد بده که درست بتونم تو چش اینا نگا کنم و بگم به شماها چه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 9:19  توسط   | 

سكس درمانى!!

ديشب يهويي ديدم كه ساعت شده نه، نه غذايي  گذاشته بودم و نه دست به كاراي خونه زده بودم، ظرفاى كثيف، شلختگي،پذيرايي شلوغ،از صبح دنبال شهرداري  و بعدش هم اينترنت بازي و بعدش هم مشاوره دادن و بعدش هم باغچه كاري بودم،

شوهر كه اومد نا نداشت خسته وگرسنه و كوفته بود و شام ميخواست...خدايا چي كار كنم حالا؟

دخترك از عصري خوابيده بود،يهويي يه فكرى به ذهنم رسيد، از يه طرف هم چون ميدونستم شوهرم به نامرتبي و نداشتن  شام و اينا حساسه نميخواستم چيزى بهم تيكه بندازه،همينجوري كه نشسته بودم پيازچه هاي پارسال باغچه رو پاك ميكردم اول واسش دمنوش اوردم خورد، بعد في الفور گوشت انداختم تو زودپز واسه آبگوشت ،ولي بازم يه ساعتي زمان ميبرد،اومدم نشستم پيشش و يه عالمه عشوه و اينا...دقيق يه ساعت طول كشيد، تا بياد بفهمه چى شده ديگه شام من  هم حاضر شده بود تازه كلى هم قربون صدقه ام رفت وحسابى كيفور شد،يعنى كيف كردم از اين مديديت بحرانم!و خلاقيتم در تنوع معطل كردن

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 7:46  توسط   | 

ديروز عصري  رفتم از طرف ج واسه مامان طلا بخرم. مغازه ها پر بودن از مردايي كه داشتن واسه زناشون طلا انتخاب ميكردن.منكه اصلا دلم نخواست!! باالخره يكي انتخاب كردمو و كلي هم چونه زدم سر قيمت كه فروشنده بيشتر از 15 تومن پايين نيومد. كارتمو دادم كشيد.

يه احمقي بغلم پارك دوبل كرده بود. ماشين عقبيم كه رفت منم دنده عقب گرفتم كه دربيام  ولي نشد قشنگ مالوندم به همون پارك دوبليه...از اون ور هم هي ماشين ميومد... يه پسري با احترام اومد گفت ميخواييد واستون در بيارمش!؟ منم دادم دراورد.كلي خجالت كشيدم!

امروز صبح فهميدم كه آقاي طلا فروش خان سيصد تومن كمتر كشيده!شيطونه و آقاي شوهر ميگفت كه ولش كن نده. ولي زنگ زدم به يارو گفتم ...حالا ميخوام رفتني صد تومنشو بهش ندم واسه م‍‍ژدگونيم و اينكه من خيلي راحت ميتونستم اين كار رو نكنم چون حتي تو فاكتور هم 300 تومن اشتباه كرده بود


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 17:4  توسط   | 

ما هيچ .ما نگاه!!

زنگ زدم  يه موسسه پايان نامه ليسانسمو  واسه آي اس آي چاپ كنن يه رقم نجومي تحويلم دادن.600 تومن اديت.تا سقف 3000 دلار هم واسه چاپ! همون بهتر كه بمونه يه جا و خاك بخوره


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 19:8  توسط   | 

خواستم بهت چيزي نگم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 20:45  توسط  

دل دل دل ديونه...كي قدر تو ميدونه؟

ديشب كه اومد خونه توپش پر بود از اينكه چرا هزينه سونو و آزمايشم شده 140 تومن؟كارتشو داده بود پرداخت كنم و اس ام اسش واسش رفته بود و  طبق معمول حسابي داغون بود از اين بابت. ميگفت هيچيت نيست چرا الكي خرج تراشي كردي؟...خيلي ناراحت شدم. حتما بايد يه دردي بگيري تا پولت هدر ندره؟به جاي ابراز ناراحتي و همدردي و اينا...اي بابا.چرا نميتونم بي خيال شم

صبح هم كه پاشدم  دختركو را بندازم برن اردو نتونستم بهش سلام بدم. حسابي بهش برخورد كه چرا اومدم اول صبحي جلو چشش و بايد حتما قيافه نحسمو ببينه؟همين كافي بود كه از صبح بي هدف بشينم پاي نت و اينترنتمو كه دو روز قطع بود رو شار‍‍ژ كنم و به طور متوالي و ديوانه وار چندتا آهنگو صد بار  گوش كنم:

يكيش دل ديوونه شهرام شكوهي...بعدش هم هنوزم محسن ابراهيم زاده...بعدش هم همايون و چندتايي هم شادمهر و  مهم تر از همه: منو نميشه حدس زد با اين غرور لعنتي...

آخرش هم چند ساعتي تو فيس بوك به نگا كردن و زير و رو كردن پيج نامزد قبلي شوهر به سر شد كه خودم هم ميدونم كه كار عبث و مسخره ايي و بعدترش هم خودمو تو پيج خواهر برادر كسي كه يه زمان ميپرستيدمش ديدم...و در نهايت با تمام بي اختياري يه آهنگو واسش ايميل كردم.

 باعث همه اين بي سر و سامانيها و ول گردي ها و تو خود بودنا و نفهميدنا و احساساتي بودنا و هيجانات بيخود و بي ارزشيها و خيانتها خودتي لعنتي...ميفهمي؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 20:41  توسط   | 

سرطان سينه را جدي بگيريم

مدنها بود درد خفيفي تو سينه ام داشتم،همراهش بي حالي و خستگي و نداشتن انرژي و ريزش مو واينا

باالخره يه متخصص داخلي كه زن باشه پيدا كردم  و ويزيت شدم، هيچي نگفت واسم سونوگرافي و أزمايش نوشته

در عين بي خيالي ولي نميدونم چرا همش ته دلم خالي ميشه!دعا كنيد واسم

خدا همه بيمارا و بخصوص سرطانيا رو شفا بده انشااله

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 21:56  توسط   | 

ديشب خر شده بودم ،يه مطلبي رو واسش نوشتم بعد ميخواستم واسش أهنگ بفرستم دوباره،به خير گذشت

ال اينا سر شام اومدن بالا،نه چايي داشتيم نه ميوه،عوضش سوپ جو داشتيم!با شيريني هاي فريزر و شكلاتهاي عيد و ته مونده قوطي چايي ،به خير گذشت

از شوهر چك ميخواستن واسه خونه اي كه خريدن ،اولش گفت ندارم،ولي بعدش بهشون داد،چندوقت ديگه از پيشمون ميرن،دلم واسشون تنگميشه، چون من كلا أدمي ام كه بعد از رفتن آدما دلم براشون تنگ ميشه

عكس نامزد قبلي شوهرو تو فيس بوك پيدا كرده بودم هم به ال نشون دادم هم به خود شوهرخان،نبايد اين كارو ميكردم فك نكنم به خير بگذره أخرش

شوهر كه از سر كار اومد يه راست رفت دوش گرفت، كمي شك كردم ،ميخواستم با طعنه به روش بيارم ولي به خير گذشت،آخرش فهميدم كه طفلك به خاطر من بوده! ولي خوب از دستش رفت،بازم يه جورايي به خير گذشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 7:58  توسط   | 

من كجاي زندگيتم؟تو كه تو قلب مني

ديشب غذاي مورد علاقه اشو درست كردم: سيب زميني با كره و پياز داغ و ادويه به شكل كوبيده.ولي شوهر نيومد خونه و مونده بود سركار. دلم واسش تنگ شد. هي ميخواستم بهش اس بزنم و اينو ابراز كنم ولي تجربه نشون داده كه اين كار من باعث دور برداشتنش ميشه.

دخترك رو كه از مدرسه اوردم يه نگاهي به سر و روش كردم كثافت داشت ميباريد ازش. اصلا يه مدت بود حواسم نبود بهش.بردمش حموم و لباساشو شستم و كمي هم ابراز محبت كردم بهش .و هي فكر ميكردم كه اين بچه ها چه موجودات معصوم و دوست داشتني هستن.

شب تو اتاقش خوابيد. نصفه شب بهش سر زدم پشه ها داشتن ميخوردنش،پشه كشو اوردم زدم به برق..نزديكاي 5 بود كه به صداي رعد و برق بيدار شدم. سردم بود. رفتم بغلش كردم اوردمش رو تخت خودم و محكم چسبوندم به خودم. هم گرم شدم هم فهميدم كه چقدر احتياج دارم و لذت ميبرم از مادر بودن .

صبح كه پا شده بود گفتم اوردمت ترسيدم كه بترسي. گفت منكه از صداي رعد و برق نميترسم. گفتم راستشو بخواي خودم ترسيده بودم! گفت اي مامان ترسو!خوب منم واسه همينه كه بعضي وقتا ميخوام بيام ژيشت بخوابم ديگه.

با وجود اينكه مدتها بود انتظار داشتم شوهر خونه نباشه و نفس عميقي از نبودنش بكشم و كاراي عقب افتادمو انجام بدم ولي فعلا كه دوروزه كاري نكردم. منم اينجوريم ديگه تو آرامش و سكوت يه مرگم ميشه!

زنگ زدم مامان باز فشارش رفته بود بالا .م هم با عمو رفته بود سر كار.فعلا همين

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 14:28  توسط   | 

طلاق خاکستری

اینو تو سایت رادیو فردا دیدم به قلم جامعه شناسی به نام آقای مجید محمدی.  خیلی خوب و به موقع بود خوشم اومد.ازش چون این سایت فیلتره کپیش میکنم  اینجا :

"آنچه امروز از آن با عنوان طلاق خاکستری (طلاق در افراد بالای ۵۰ سال) یاد می‌شود و در ایران نیز آمار آن افزایش یافته‌است در جامعهٔ ایران بیشتر به صورت طلاق عاطفی (زندگی در زیر یک سقف اما جدایی عملی زن و شوهر) بروز و ظهور یافته‌است بدین معنا که دو دایرهٔ طلاق خاکستری و طلاق عاطفی برهم‌افتادگی قابل توجهی دارند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 0:19  توسط   | 

من راه تو را بسته ،
 تو راه مرا بسته

اميد رهايی نيست ؛
 وقتی همه ديواريم

( حسین منزوی )
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 9:19  توسط  

امروز سي ام بود،بهار با وجود روزاي طولاني اش از زمستون زودتر ميگذره،خيلي زودتر

اين روزا با باغچه ام سر وكله ميزنم ،مامانم كه اومد واسم سبزي كاشت منم تو كار كدو و أفتاب گردون و اينجور چيزاش موندم،عصري به شوهرك گفتم بيا سر اين درختو بزن، اورده همه شاخ و برگاي سبزشو چيده، منم كه دلم از جاي ديگه پر بود بدجوري باهاش دهن به دهن شدم، هر فحشي كه داد گفتم ننه ته ،فحشاي ركيك، همشو برگردوندم به خودش و فاميلاش، تا اخرش رفتم و الان هم پشيمونم كه چرا پاي ننه اون به پاي فحشاي ما باز شد،من دلم از صبح پر بود وقتي كه انتظار داشتم لااقل به خاطر سكس خوب ديشب و اون همه قربون صدقه رفتناي من،كمي خودشو كنترل ميكرد و به خاطر يه اتصالي پريز كه تقصير من بود، اون همه نعره نميزد و صداشو نميبرد بالا تا پايينيا بشنون، اصلا نميدونم چرا وقتي اونا هستن اين همش دوس داره نعره بزنه؟اصلا نميدونم چرا همش به اونا حسوديم ميشه؟

امروز بالخره دوستاي دخترك اودن خونه امون و يه ساعتي باهاش بازي كردن، چند روزي بود خيلي غير قابل تحمل شده بود، همش پرش به پرم ميپيچيد،بچه ها بزرگتر كه ميشن ديگه نميشه به راحتي باهاشون كنار اومد،حوصله اشون را به را سر ميره با وجود اون همه انرژيي كه دارن نميشه مهارشون كرد و ازشون خواست تا مثل خودت كز كنن يه جا تا سر و صداشون و دل تنگياشون اذيتت نكنه،ديروز طوري ذله ام كرد كه ديگه رسما تصميم گرفتم يكي دو سال ديگه فقط به خاطر تنها نمودنش يه بچه ديگه هم بيارم، اه مسئوليت چقدر مسئوليت مياره.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 21:2  توسط   | 

مهر مادري

زنگ زدم به مامان جزئيات خبر ديروزش و ماجراي مريض شدنش به خاطر دعواش با م رو بپرسم،ميگم پاشيد بياييد اينجا يه كم هواتون عوض شه ميگه نه  آخه داداشت نيست دلم نمياد

آخه چقدر بايد اين مامانا به بچه اشون وابسته باشن،اون همه بلا سرش اورده،اون همه خون دل داده بهش بازم مامان بدون اون به دلش نميچسبه كه بياد اينجا، كيه كه قدر اين چيزا رو بدونه؟همين رفتاراش هست كه باعث ميشه بيش بيش از پيش دلم واسش بسوزه و دلتنگش بشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 16:13  توسط   | 

زلزله ٨ريشتري

 زنگ نزدن تلفن خونه و مبايلم وقتي از سه روز بگذره،شصتم خبردار ميشه كه يه خبراييه و كلي نگران ميشم طوريكه جرات نميكنم خودم زنگ بزنم بهشون،هي أماده شنيدن خبراي بد ميشم، انگاري ميترسم كه زنگي بخوره و خبري برسه

امروز زنگ زدم  برنداشتن هم به خواهر و هم به مامان اس زدم جواب ندادن،سر كلاس كه چك كردم مامان جواب داده بود كه همه خوبيم و اينا و باشگاه رفته بوديم، در ظاهر كمي خيالم راحت شد، ولي خواباي آشفته ديشب امونم نميداد،

الان زنگ زده بود نميتونستم پيش شوهر راحت حرف بزنم ولي فهميدم كه دوباره م رو تو بيمارستان  رواني خوابوندن،خودشم هم فشارش خيلي بيش از حد رفته بود بالا طوريكه سه روز مريض بوده و ميگفت كه م اعصابشو خورد كرده بوده

حالا اينكه قضيه چي بوده خدا ميدونه بايد وايسم شوهر خونه نباشه تا بپرسم،نكنه دوباره خودكشي كرده باشه؟خدايا تا كي آخه؟زندگي به همه امون حروم شده،خودم هيچي مامانم،اشك امونمو نميده،كاش پيشش بودم،كاش فشارخون نداشت،كاش يه شرهر حسابي داشت،كاش تو روستا نبود،كاش اينقدر معصوم و پاك نبود،كاش پسر بزرگش زودتر از خارج برگرده و اون روزو ببينم كه همه صحيح و سالم دور هم جمع ان،

اه اين استادمون دوباره زده بود تو جاده اعتياد و بلاي خانمان سوز و اينكه هيشكي نميتونه شيشه رو ترك كنه،فلان عارضه و بهمان عوارضو داره...نميدونه شايد يكي عزيزش معتاده و با هر حرف اون داره ذره ذره آب ميشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 20:7  توسط   | 

الو الو من چوپان دروغگو ام!!

اون پستی که توش نوشته بودم باردارم ! دروغ سیزده بود! هیشکی چرا متوجه نشد؟؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 16:58  توسط   | 

سيزده به دروازه

فردا دومين سيزده بدريه كه تنهايي ميريم بيرون،اوليش سه سال پيش بود كه با دعوا و حتي كتك كاري  از جانب شوهر همراه بود كه زهرمار به تمام معنا بود،هنوزم از يادأوريش داغون ميشم

اميدوارم فردا به خير بكذره،تا الا بيدار بودم كه وسايلا رو آماده كنم،حتي تخم مرغ هم واسه صبحونه برداشتم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 2:15  توسط   | 

يادم رفت كه بنويسم كه الان دو ماهه باردارم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 21:20  توسط   | 

ديشب با ز اينا و پدر شوهر اينا خونه برادر شوهرم م اينا بوديم، از دخترش تست هوش گرفتم و اونم بهم بافتني با انگشت بهم ياد داد،مردا با بچه ها منچ بازي ميكردن و كلي سر و صدا و هيجان بود،آقا گفت بهم افتخار ميكنه و دوباره سر سفره بحث دستپخت من و اون آبگوشت جمعه شد،اومدني ماشينو داد من برونم به شرطي كه ...

امروز  با شوهر رفتم ف ١ ميخواس بره سلموني ، كه بسته بود،واسه سيزده بدر مردد بوديم ، ر ديشبش گفت كه ما جايي نميريم،با اين حال شوهر ميگفت كه تو يعني من دوس داري تنها بري ،گفتم خوب زنگ بزن ببين چي ميگن؟منكه هرچي ميگم پيچوندن حاليت نميشه،زنگنزد منم  يك كيلو گوجه ٤ تومني!وخيار خريدم، بعدشم سه پرس كباب گرفتم واسه فردا كه تو كوه داغ كنيم!ميگفت چرا مرغ نگرفتي كباب كنيم 

عصري هم با هم رفتيم  بازارفلاكس چاي و كمي خرت و پرت خريديم، به اصرار من موز هم خريديم چون واقعا مزه اش يادم رفته بود،چيزي كه مهم بود اين بود كه شوهر بدجوري اعصابش از قضيه سرد بودن ديشب من خورد بود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 21:16  توسط   | 

از امروز تصميم گرفتم كه  نمازمو كامل بخونم،

كه برنامه ريزي داشته بشم

كه تحت هيچ شرايطي مسبب دعواها نباشم

كه كتاب بخونم،كه كمتر بخوابم،كه بيشتر فعاليت كنم

كه كمتر غصه شيشه كشيدن م رو بخورم

كه كمتر ناراحت مامان باشم

كه بيشتر حواسم به دخترك باشه

كه بيشتر به آقاي شوهر توجه كنم

كه كمتر دروغ بگم،كه كمتر از خودم تعريف كنم

و از همه مهم تر هر روز بنويسم


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 21:6  توسط   | 

تنت به ناز طببیبان نیازمند مباد

دیشب وقتی اومد میگفت که نه صبحونه خورده نه شام.خداروشکر از خورشت اسفناج دیشبی هنوز مونده بود زودی بهش دادم و دخترک هم املت خورد. بعد از یه ساعت دل درد شدیدی گرفت.. میگفت تو مدفوعم خونه. چند روز پیش هم اینجوری شده بود. من نمیدونم چه ام بود؟ انگار نه انگار..هی میخواستم وانمود کنم که ناراحتم ولی ته قلبم انگار خیلی وقت بود که دیگه بی خیال بی خیال شده بود.شبو تا صبح نخوابید گفتم بریم دکتر قبول نکرد. کار دیگه ای از دستم برنمی اومد کمی دلشو ماساژ دادم و نبات داغ. همین. روال عادی زندگی من در جریان بود داشتم آی پد بازی میکردم!در حالی که  به گفته خودش داشت مرگو جلو چشش میدید.شبو راحت تا صبح خوابیدم در حالی که چش رو چش نذاشته.  الانم  رانندش زنگ زد که چرا کلید ماشینو با خودت بردی با حال خراب رفت که اونو بده، رنگش شده بود عین گچ . متقاعدش کردم که برگشتنی بریم بیمارستان. خدا کنه چیز بدی نباشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 10:5  توسط   | 

تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن

امروز دو روزه که از خونه مامان برگشتیم.همه چیز خوبه. شهر در امن و امانه. امسال تصمیم گرفتم کمی تغییر کنم. شاید هم کمی عقب نشینی

از صبح کارایی که کردم:

عوض کردن گلدون آلوورایی که مامانم داده + گل کاری

جمع و جور کردن خونه و مرتب کردن دسته گلایی که دیروز آر... کرده

وب گردی و کمی مرتب کردن کامپیوتر!

فرستادن دخترک به تنهایی به حموم و سرخ کردن سیب زمینی برایش

شستن حیاط

شستن لباسا و پهن کردنشون

پاک کردن گاز و شیشه ها و آیینه ها و جارو کشیدن کل خونه

 دیروز با شوهر رفتیم میوه پیوه! بخریم. گوجه شده بود 4 هزار تومن که آه نهادمون رو بلند کرد. کلی مغازه گشتیم آخرش کمی پرتغال و خیار خریدیم و لواش. ال زنگ زد که شاممونو میاریم بالا .اورد کمی با تخم مرغای محلی من! کتلت درست کرد که جالب بود سر سفره همشونو گذاشت کنار خودشون و به ما تعارف نکرد. منم خورشت اسفناج گذاشتم. واسه تولد دخترک یه پیرهن خریده بود.منم تیشرت + شورتی که واسه پسرش قبلن گرفته بودم رو بهش دادم. پسرش خونه رو کن فیکون کرد ولی نمیشد چیزی بگی. فحالم خیلی بد بود فشارم پایین بود . خودم میدونستم به خاطر س. م ایه .ولی خوب چی کار کنم  30 تومنش رو لازم داشتم. اصلا نتونستم خوب از مهمونا پذیرایی کنم. ال خودش خیلی از کارا رو کرد. بیهوش بیهوش بودم که رفتن. شوشو خیلی حواسش بهم بود واسم آب قند درست کرد و کلی ماساژم داد و گفت بریم دکتر که دلم نیومد بریم 50 تومن پیاده شه. شب خوابیدم بهتر شدم. فک کنم خودش هم عذاب وجدان داشت...امروز رفته کارای ماشینو بکنه..چقدر خوبه که شوهر روزا خونه نباشه ولی حیف که موقتیه.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 18:21  توسط   | 

ای دل غمدیده حالت به شود...

من دگر به هیچ چیز نیندیشم

که همین الان زیباست!

سلام نود و دو


+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1392ساعت 1:8  توسط  

لحظه هايي كه از دست رفت

صبح از اينكه نتونستم ديشب به خواسته اش عمل كنم ناراحت بودم و پشيمون ولي دست خودم نبود بدنم از دست اون حرفش كه برگشت گفت عيدت عزا شه قفل قفل بود،

سريع كاراي خونه رو كردم و طبق معمول نرفتم ارايشگا و خودم نشستم سه ساعت پاي بند انداختن و ابرو برداشتن، خيلي دير شده بود

ظهر كه حموم  بودم بهش گفتم بره كباب بگيره،تا زود را بيفتيم ،آخه مامانم دلتنگي ميكرد و من طاقتشو ندارم،ديدم من و من كرد و رفت بالا منبر كه آي ولخرجي ميكني  و اينا، پولشو دادم گفتم مهمون من، باز هي زر زد،پشيمون شدم گفتم نميخوام اصلا، ولي طاقت نياورد و رفت  تو اين فاصله تند تند وسايلامو جمع كردم و كلي خوشحال بودم و با دو پرس كوبيده يخ زده بيمزه كه از جاي ديگه گرفته بود برگشت با كلي منت  و داد و بيداد كه آي ناهار نميذاري و كل شهرو چرخيدم و خوش خوشانته و به هرحال تونست به نحو احسنت زهرمارم كنه طوري كه فقط به خاطر دخترك چند قاشق خوردم وگرنه سنگ پايين ميرفت ولي اون غذاي بد مزه لعنتي نه

حاضر كه شديم بريم گفت من نميام پدر مادر خودم چه گلي به سرم زدن كه حالا چه خيري از پدر مادر تو ببينم،ميشينم خونه ام،ديگه رسما كم اوردم از ساعت سه تاالان خودمو حبس كردم تو اتاق،عصري با دخترك رفتن چندتا ترقه خريدن و رفتن بيرون،اومد دنبالم ولي نرفتم باهاشون،آقام كه زنگ زد پرسيد نمياييد؟ديگه همه دنيا رو سرم خراب شد،خونه تنها بودم بلند بلند تا جايي كه ميتونستم گريه كردم،خلاصه اينم از شب عيد ما،ميدونم كه مامانم ايناهم ناراحتن، از بيرون همش صداي اتيش بازي مياد خوش به حالشون، تو عمرم شب عيد به اين غمگيني نداشتم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 21:33  توسط   | 

بهش میگم بریم مسافرتی، جایی،جاده ای، چیزی.....

میگه: تو خونه چه گلی به سرم زدی که تو بیرون بخوای بزنی...

دیگه حتی اگه بهترین جای دنیا هم بریم این زخم زبونش یادم نمیره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 15:18  توسط   | 

از صفر شروع ميكنيم

يادآوري تعطيلات عيد پيش رو عين يه پتك ميخوره تو سرم،مامانم ديروز گفت كه ما به خاطر كار م نميتونيم بياييم،ما هم كه قرار نيست بريم جايي مسافرت،خونه مامان اينا هم كه ميدونم با توجه به چيزهاي پيش اومده بين شوهر و مامان احتمالش صفره،تازه اگه هم مجابش كنم كه بريم باز به دلم نميشينه،هيچي ،ناچار من ميمونم و سه هفته تعطيلات و يك شوهر كنه به تلويزيون و رفت و آمد فاميلاش.

ديروز كلي منتمو كشيد، هي تعجب كردم،خسته بودم از قهر بودن،پا دادم!بعدش فهميدم كه كانال سكسي ماهواره دوبره به راهه و نگو مثبت شدن روابط به خاطر ازدياد تحريكات بوده نه چيز ديگه، به هر حال نيت هرچي كه بود فعلا در ظاهر همه چي تموم شده، گاهي يادم ميره و كلي باهاش حرف ميزنم در صورتي كه به خودم قول دادم كمتر در مورد خودم و خونواده ام باهاش حرف بزنم.

كلاساي ديروزو پاشديم رفتيم با بچه ها كلي بگو مگومون شد،كاش نميرفتيم،به هرحال آخرين روز نود و يك بود كه دانشگاه ميرفتيم

اصلا حوصله ندارم بنويسم،حرفم زياده اما...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 9:20  توسط   |