من یک فوق لیسانس متاهل هست!

زن باش ولی با مردت هم باش

یه خانوم ایرانی نباید هیچ وقت بذاره شوهرش با کفشای واکس نزده بره سر کار.

یه خانوم ایرانی نباید هیچ وقت بذاره شوهرش با لباس اتو نکشیده  و کثیف بره سر کار.

یه خانوم ایرانی نباید هیچ وقت بذاره شوهرش حموم نکرده و با سر چرب و چیلی بره سر کار

یه خانوم ایرانی  نباید هیچ وقت بذاره شوهرش صبحونه نخورده و ناشتا بره سر کار

یه خانوم ایرانی  نباید هیچ وقت بذاره شوهرش در حالی که گشنه جنسیه بره سرکار

اگه چند باری سوار مترو و یا اتوبوس بشید و به بعضی از این مردای بوگندوی ژولیده ی هیز توجه کنید میفهمید چی میگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 10:44  توسط   | 

کثیف الدین

تو عمرم آدمایی کثیف تر از بعضی از این فروشنده های موبایل پاساژ علاء الدین جمهوری ندیدم.

خیلی کثیف و حروم خور و دزد و شارلاتان و دروغگو و بی تربیت هستند.

البته تقصیر خودمه که تا حالا یاد نگرفتم از جای دیگه گوشی بخرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 19:25  توسط   | 

خداحافظ ٢٠٦ نوك مدادى ،خداحافظ محرم اسرار من!

سر اينكه ماشينو فروخت و به من ندادش خيلى ناراحتم،نميتونم فراموش كنم،نميتونم ببخشمش، نميتونم باهاش بخوابم

ثابت كرد كه اصلا براش مهم نيستم،اون همه التماس و اصرار و تقلاى من بيفايده بود،فكر ميكردم دلش رحم مياد

ماشين به اون نازى،هىىىىىىى،مفت مفت ردش كرد فقط واسه اينكه از دست من خلاص شه

حالا ميخواد ماشين صفر بگيره و صد در صد مسلمه كه نميتونم سوارش بشم،يعنى اگه هم خودش بذاره نميخوام پشتش بشينم ،يعنى اميدوارم كه  بتونم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 17:21  توسط   | 

نامحرم نامحرم است حتى اگر پسرتان باشد

شب خونه برادر شوهرم دعوت بوديم،پسر ١٦ ساله اش كه از بچگى تو بغل من بزرگ شده بود رو خيلى وقت بود نديده بودم، باهاش گرم گرفتم ،به بهانه فيلم دادن و ور رفتن با سي دي هاش  صدام زده تو اتاقش ،بعد كلن من بعنوان پسرم باهاش ندار رفتار ميكردم 

ولى امشب فهميدم كه خيلى عوضى شده و به هيچ وجه نبايد بهش اعتماد كنم،قشنگ علنى داشت هي خودشو ميمالوند بهم،منم هاج و واج خودمو زده بودم به اون راه كه يعنى اصلا حواسم به اين لاشى بازي هاش نيس، يعنى هيچ كار ديگه اى تو اون لحظه نميتونستم بكنم

به شوهرم گفتم قضيه رو ،ميگه نه تو توهم دارى.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 0:49  توسط   | 

من يه پرنده ام،آرزو دارم!!

دكترى كه پيشش كار ميكنم، امروز  نه گذاشت و نه برداشت صدام زد و  خيلى رك جلوى همه گفت كه چند وقتيه خيلى خوشگل شدى

مخصوصا چشات و خنده هات،اين نشون ميده كه داره يه تغييراتى درونت ايجاد ميشه،خيلى خوشحالم از اين بابت.حالا نميدونم چى كار كردى

خودم هم ميدونستم اينو ولى از اينكه يكى ديگه اى هم وجود داشت كه اينو در من كشف كنه خيلى خوشحال و هيجان زده شدم و ارزو داشتم كاش تو اون لحظه آيينه داشتم تا خودمو ببينم،ولى از يه طرف هم وظيفه امو سنگين كرد!بايد از اين به بعد مواظب چشمام و خنده هام باشم كه خوشگليشونو حفظ كنن!

آخ اگه شوهرم اينجا رو بخونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 18:26  توسط   | 

...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 23:43  توسط   | 

نذر و نیاز

 بعد از دو روز روزه قضا گرفتن بهش میگم :میخوام  یه ماه روزه بگیرم.روزا کوتاهه و سرد ،خیلی راحته.کلی هم روزه قضا دارم

میگه: با چه نیتی؟

میگم: نیت نداره،روزه قضا دارم.

میگه: آها نذر کردی پسر دار شی!

حالم از این طرز تفکرش بهمم یخوره،خودش صبح تا شب در آرزوی پسر دار شدنه و اینو تعمیم میده به همه چی.طفلی دخترک.طفلی من.طفلی همه پسرهای نداشته.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 2:5  توسط   | 

خسته ام ولی هستم

من همش باید سعی کنم که حفظ شود،حواسم بهش باشد که حواسش باشد به زندگی.

اگه من یه لحظه بخوام که سعی نکنم همه چیز خراب میشود.

زندگی مشترک ما مثل فنره که من باید سرشو نگه دارم.اگه ولش کنم یهو همه نیرو و انرژی جمع شده رو آزاد میکنه و با یه لگد  خداحافظ خداحافظ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 11:8  توسط   | 

من چسب دارم!

 تقصیر من چیه؟من داشتم کار خودم رو میکردم. تو سایت شطرنج یه اکانت ساخته بودم و یه عکس با عینک دودی هم گذاشته بودم و فرت فرت شطرنج بازی میکردم.وقتی این پسر هندی رو بردم شروع کرد به انگلیسی به چه چه  و  به به و چه سری چه دمی عجب پایی...و این چیزا.

من هم  اولش واسه تمرین زبان مادری انگلیسی!! ادامه دادم چتینگ رو! ولی من یه ادم آدم ندیده،یه آدم عقده ای.خوش خوشانم شده بود.

هیچی الان از ساعت 11 شب تا الان داشتیم میحرفیدیم.حالا هم عذاب وجدان دارم که کلا من با یه پسر مجرد بیست ساله هندی  چه کاری دارم اخه.حالا بگذریم که بهش گفتم :منم دوست دارم!!

چه مرگمه آخه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 3:19  توسط   | 

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او...

1- در آستانه سیگاری شدن هستم.

2- امروز شوهرم منو برد شهر ری واسه امتحان و کل 4 ساعتو وایساد تا برگردم

3-داشتم از این حرکت رمانتیکش شاخ در میاوردم.قرار بود بعد امتحان بریم کباب شابدالعظیمی و زیارت شابدالعظیمی بزنیم به رگ،ولی ماشین استارت نزد و سه ساعت اونجا تو شهر غربت اسیر شدیم .

4- تو ماشین  کمی از عقاید یک دلقک رو خوندم

5-دخترک رو تونستیم ساعت سه برسونیم کلاس زبان و چهل دقیقه وقت داشتیم واسه کار نافرجام!دوباره تریاک کشید

6- وعده ناهار و شام رو یکی کردیم و مرغ بریون خوردیم

7- کمی مبل فروشی ها رو بالا پایین کردیم ولی آخر سر قرار شد همون مبلای خودمونو بدیم تعمیر.

8- فیلم باران ساخته مجیدی رو نگا کردیم و سیگار کشیدیم

9-اون پسر بیست ساله هندی که عاشقم شده بود و رفته بود دوباره اومده

10- نکنه همه اینا بهم ربط داشته باشه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 23:19  توسط   | 

این اولین باره!

پنجشنبه آزمون استخدامی دارم.دعام میکنین؟
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 20:23  توسط   | 

عشق ممنوع

عاشق شدم دوباره...

خاک بر سرم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 22:38  توسط   | 

داداش کوچیکه دوباره تو بیمارستان ر بستری شده. به مح اس داده بوده که بعد از مردنم میفهمید چی میگم و کلی جریان پشت سرش.بسکه این روزا قاطیه.اینا همش عوارض شیشه است.یعنی میشه یه روز درمان شه؟خدایا به دادمون برس

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 8:24  توسط   | 

فقط یه خری مثل من میره هیئت عزاداری بعد میاد میشینه پای فیلم س.

خاک بر سرم واقعا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 0:4  توسط   | 

جدیدا یه چی میزنه که شک دارم تریاک باشه.هرچند خیلی مهربون و دست و دلباز تر میشه و من خیلی راحت میتونم واسه خ باهاش صد تومن طلب کنم!و اون همه محبت های ندیده رو زیر دستاش جبران کنم ولی بازم ته دلم راضی نمیشه...

چون دوسش دارم ونمیخوام که به خودش آسیب بزنه.نمیخوام بخاطر ز. ان.... بره این بلا رو سرش بیاره

جدای از همه اینا اینکه پنج دقیقه،ده دقیقه ،نیم ساعت ...نه دیگه از شب تا صبح! اینجوری منم آسیب میخورم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 6:40  توسط   | 

هر زنی احتیاج داره به اینکه یه کسی بهش احتیاج داشته باشه

این خیلی مهمه.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 14:16  توسط   | 

با چشمان کاملا بسته!

خواب میدیم با یه دختری هم اتاقی شدم. و هی منتظره که برم ازش لب بگیرم و آره و خلاصه...

بعد جالب اینجاست که اولش خوشحال بودم ولی لحظه آخر پشیمون شدم

آخر و عاقبت کسی که قبل از خواب فیلم "با چشمان کاملا بسته " کوبریک رو ببینه بیشتر از این نمیشه ولی مهم اینه که تو خواب هم  از اینکه هنوز پابند یه سری اصول بودم خوشحال بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 16:18  توسط   | 

جمله هایی از وودی آلن

اگر فيلم‌هايم نفروشند و به سود نرسند، مي‌فهمم دارم كار درستي انجام مي‌دهم!
Woody در بورلي هيلز مردم آشغال‌هاي ‌شان را دور نمي ريزند. بلكه آنها را به شوهاي تلويزيوني تبديل مي‌كنند!
Woody در خانه، من رئيسم و زنم فقط تصميم‌گيرنده است!
Woody زندگي از هنر تقليد نمي‌كند، از برنامه‌هاي بد تلويزيوني تقليد مي‌كند!
Woody زندگي به دو بخش بدبختي و فلاكت تقسيم شده است!
Woody ازدواج، مرگ آرزوهاست!
Woody پول بهتر از فقر است آن هم به دلايل اقتصادي!
Woody تنها تأسفم در زندگي اين است كه شخص ديگري نيستم!
Woody اگر با ديدن فيلم‌هايم يك نفر بيشتر احساس فلاكت كند، احساس مي‌كنم كارم را درست انجام داده‌ام!
Woody مسأله اين نيست كه از مرگ مي‌ترسم، فقط دلم نمي‌خواهد موقع مردن در محل حاضر باشم!
Woody زندگي پر از تنهايي، رنج و بدبختي است و همه اينها خيلي زود به سر مي‌آيد!
Woody اگر هر بار شكست نمي‌خوريد، اين نشان مي‌دهد كه كارهاي‌ تان را با خلاقيت انجام نمي‌دهيد!
Woody كاري كه خيلي از خانم‌هاي هنرپيشه حاضرند انجام بدهند تا يك اسكار ناقابل بگيرند از دست دادن شرافت است!
Woody هفتاد درصد موفقيت در زندگي، خودنمايي است!
Woody استعداد شادبودن، دوست داشتن و تحسين داشته‌هاست نه نداشته‌ها!
Woody چيزهايي بدتر از مرگ در زندگي وجود دارد. آيا تا حالا بعدازظهرتان را با يك بيمه‌گذار گذرانده‌ايد؟!
Woody نسبت، توهم پايندگي است!
Woody يك زماني عده‌اي من را دزديدند و پدر و مادرم بلافاصله دست به كار شدند البته نه براي پيدا كردن من بلكه براي اجاره دادن اتاقم!
Woody اگر تناسخ وجود داشت دلم مي‌خواست در زندگي بعدي سرانگشتان وارن‌بيتي مي‌شدم!
Woody من مبهوت آدم‌هايي مي‌شوم كه مي خواهند جهان را بشناسند اما در محله چيني‌ها راه خودشان را نمي‌توانند پيدا كنند!
Woody به اندازه كافي كوتاه و زشت هستم كه به اندازه خودم به موفقيت برسم!
Woody بيشتر اوقات گفته‌ام تنها چيزي كه ميان من و بزرگي فاصله انداخته خودم هستم!
Woody كمدي فق به مشكلات سُقلمه مي‌زند و به ندرت مستقيماً با آن مواجه مي شود. درام شبيه يك بشقاب گوشت و سيب‌زميني است. كمدي بيشتر به دسر شباهت دارد يك كمي هم شبيه مِرَنگ (نوعي كيك) است!
Woody دانشگاه هاروارد هم اشتباه مي‌كند. هنري كسينجر آنجا درس خواند!
Woody به خاطر كوتاهي قدم نتوانستم تيم شطرنج درست كنم!
Woody تحصيلات وحشتناكي داشتم به خاطر معلم‌هاي به لحاظ احساسي آزار ديده مدرسه مي‌رفتم!

منبع

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 2:2  توسط   | 

لطفا لینک نکنید

راضی نیستم اسمی از اینجا رو جایی ذکر کنید و یا به اینجا لینک بدید. خواهشا خودتونو مدیون نکنید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 0:47  توسط   | 

عشقمه که باز تو زندگی یه عزیز نازنین بشم

به نظر خودم از وقتی که گروه درمانی میرم خیلی عوض شدم.دیدم نسبت به همسرم خیلی واقع بینانه تر و دوستانه تر شده طوریکه آثار این تغییر خودمو میتونم تو زندگیم هرچند کم رنگ ببینم و از این بابت خیلی خوشحالم.

گروه خیلی چیز خاصیه و در اون چیزایی هست که تو تک تک اعضاش نمیتونی پیدا کنی.وقتی اونجا مشکلات مردمو میبینم ،هم مشکلات خاص و ویژه و هم مشکلات مشترک ،جایگاه خودمو تو این زندگی پیدا میکنم.اینکه چه ویژگیهای منحصر به فردی دارم و از طرفی چقدر شبیه بقیه ام.

بزرگترین درسی که  از این بیست جلسه گروه درمانی گرفتم اینه:عشق بورز بدون چشمداشت..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 17:36  توسط   | 

ای خدا بشنو صدایم

هی من میخوام خودمو بزنم به اون راه ،هی انرژِی مثبت بازی دربیارم،هی بدیها رو نبینم،هی قوی باشم

آخه مگه میذاره این داداش کوچیکه؟آخه مگه دردش درمون داره؟

آخه مگه میشه بدبختیای مادرمو بشنوم و ببینم و بازم راست راست رو پا باشم و کم نیارم

خدایا ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 14:35  توسط   | 

من پیشرفت کردم!

این روزا هیچی مثل صبح زود بیدار شدن حال نمیده، شاید بخاطر نماز صبح باشه، یا ذوق دانلود مجانی تا 7!، یا حس بیدار بودن وقتی همه خوابن، یا یه جور خلوت با خودت و خدات اگه سرما نخورده بودم امروزو حتما روزه میگرفتم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 4:9  توسط   | 

یا وفا یا خبر مرگ تو یا وصل اینترنت

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 10:45  توسط   | 

محرمانه

جدیدا احساس میکنم وقتی خواهرمو میبینه به یه چشم دیگه بهش نگا میکنه.اصلا گاهی فک میکنم به یاد اون بهم دست میزنه.نمیتونم چیزی بهش بگم چون روش باز میشه ولی این امر خیلی داره اعصابمو خورد میکنه طوریکه منم به لجش هی پسش میزنم.این امر دیشب برام پررنگ تر شد وقتی که یه هفته تموم بهم دست نزد ولی همینکه خواهرم اومد خونمون از من تقاضای س کرد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:39  توسط   | 

خدا رحم کرد. خدا روشکر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 1:54  توسط   | 

تاریخ انقضای اینجا هم فرا رسید

بنا به دلایلی این وبلاگ دیگر آپ نخواد شد




+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 9:50  توسط  

همه چيزو كه نميشه گفت

وقتي يه زنى ساعت ده و نيم شب با حالت نيمه عريان و خندان و رقصان و غزل خوان مياد جلوتون و  تلويزيونو كه داره سريال كوفتي حريم سلطان پخش ميكنه رو  خاموش ميكنه ،پانشيد حمله كنيد بهش و با دستاتون گردنشو فشار بديد و دوباره عين خل  چلا بشينيد پاى اون فيلم كوفتي

وقتى يه زنى ساعت ده و نيم شب...حتما به ديده شدن احتياج داره،به حرف زدن،به يه گوش شايد هم به يه دست مهربون

آخ ،گردنم خيلى درد ميكنه

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 22:42  توسط  

ناکسی!

دیروز از دانشگاه اومدنی سوار یه پراید شدم بعنوان نفر سوم.بعدترش یه آقایی که سه برابر وزن من بود رو سوار کرد و من اون وسط کل مسیر چهل دقیقه ای رو له شدم.

کل مسیر رو راننده تو آینه زل زده بود به من .وسطاش فهمیدم که با دستش که رو دنده است هی داره اشاره به تلفن کردن میکنه که شماره اتو بده.یهویی خنده ام گرفت و فک کنم همه فهمیدن...کثافت از رو هم نمیرفت آخراش دیگه داشت رسما التماس میکرد

نمیدونم چرا با اینکه ظاهر ساده و بی آرایشی دارم ولی باز هم مردم فکر میکنن که من این کاره ام؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 8:39  توسط  

لعنت به غربت

داداشت شبو تو آي سي يو خوابيده باشه

مامانت شبو تا صبح نخوابيده باشه

 و تو كنار شوهرت تا صبح نوازش شده باشي

بي خبري يعنى همين

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 18:41  توسط  

امروز عصر دعوام با آبجى دوباره بالا گرفت و اوضاع خيلى بدتر از ديروز شد،دهن به دهن شديم و طبق معمول اين من بودم كه بيشتر از اون از كوره در رفتم و گفتم تو حسودي منو ميكنى  و فلانى و بهمانى،طفلك مامان اين وسط خيلى غصه خورد و داره ميخوره

اين يه هفته كلن زهرمارم شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 23:28  توسط  

مطالب قدیمی‌تر