من یک فوق لیسانس متاهل هست!

داداش کوچیکه دوباره تو بیمارستان ر بستری شده. به مح اس داده بوده که بعد از مردنم میفهمید چی میگم و کلی جریان پشت سرش.بسکه این روزا قاطیه.اینا همش عوارض شیشه است.یعنی میشه یه روز درمان شه؟خدایا به دادمون برس

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 8:24  توسط   | 

فقط یه خری مثل من میره هیئت عزاداری بعد میاد میشینه پای فیلم س.

خاک بر سرم واقعا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 0:4  توسط   | 

جدیدا یه چی میزنه که شک دارم تریاک باشه.هرچند خیلی مهربون و دست و دلباز تر میشه و من خیلی راحت میتونم واسه خ باهاش صد تومن طلب کنم!و اون همه محبت های ندیده رو زیر دستاش جبران کنم ولی بازم ته دلم راضی نمیشه...

چون دوسش دارم ونمیخوام که به خودش آسیب بزنه.نمیخوام بخاطر ز. ان.... بره این بلا رو سرش بیاره

جدای از همه اینا اینکه پنج دقیقه،ده دقیقه ،نیم ساعت ...نه دیگه از شب تا صبح! اینجوری منم آسیب میخورم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 6:40  توسط   | 

هر زنی احتیاج داره به اینکه یه کسی بهش احتیاج داشته باشه

این خیلی مهمه.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 14:16  توسط   | 

با چشمان کاملا بسته!

خواب میدیم با یه دختری هم اتاقی شدم. و هی منتظره که برم ازش لب بگیرم و آره و خلاصه...

بعد جالب اینجاست که اولش خوشحال بودم ولی لحظه آخر پشیمون شدم

آخر و عاقبت کسی که قبل از خواب فیلم "با چشمان کاملا بسته " کوبریک رو ببینه بیشتر از این نمیشه ولی مهم اینه که تو خواب هم  از اینکه هنوز پابند یه سری اصول بودم خوشحال بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 16:18  توسط   | 

جمله هایی از وودی آلن

اگر فيلم‌هايم نفروشند و به سود نرسند، مي‌فهمم دارم كار درستي انجام مي‌دهم!
Woody در بورلي هيلز مردم آشغال‌هاي ‌شان را دور نمي ريزند. بلكه آنها را به شوهاي تلويزيوني تبديل مي‌كنند!
Woody در خانه، من رئيسم و زنم فقط تصميم‌گيرنده است!
Woody زندگي از هنر تقليد نمي‌كند، از برنامه‌هاي بد تلويزيوني تقليد مي‌كند!
Woody زندگي به دو بخش بدبختي و فلاكت تقسيم شده است!
Woody ازدواج، مرگ آرزوهاست!
Woody پول بهتر از فقر است آن هم به دلايل اقتصادي!
Woody تنها تأسفم در زندگي اين است كه شخص ديگري نيستم!
Woody اگر با ديدن فيلم‌هايم يك نفر بيشتر احساس فلاكت كند، احساس مي‌كنم كارم را درست انجام داده‌ام!
Woody مسأله اين نيست كه از مرگ مي‌ترسم، فقط دلم نمي‌خواهد موقع مردن در محل حاضر باشم!
Woody زندگي پر از تنهايي، رنج و بدبختي است و همه اينها خيلي زود به سر مي‌آيد!
Woody اگر هر بار شكست نمي‌خوريد، اين نشان مي‌دهد كه كارهاي‌ تان را با خلاقيت انجام نمي‌دهيد!
Woody كاري كه خيلي از خانم‌هاي هنرپيشه حاضرند انجام بدهند تا يك اسكار ناقابل بگيرند از دست دادن شرافت است!
Woody هفتاد درصد موفقيت در زندگي، خودنمايي است!
Woody استعداد شادبودن، دوست داشتن و تحسين داشته‌هاست نه نداشته‌ها!
Woody چيزهايي بدتر از مرگ در زندگي وجود دارد. آيا تا حالا بعدازظهرتان را با يك بيمه‌گذار گذرانده‌ايد؟!
Woody نسبت، توهم پايندگي است!
Woody يك زماني عده‌اي من را دزديدند و پدر و مادرم بلافاصله دست به كار شدند البته نه براي پيدا كردن من بلكه براي اجاره دادن اتاقم!
Woody اگر تناسخ وجود داشت دلم مي‌خواست در زندگي بعدي سرانگشتان وارن‌بيتي مي‌شدم!
Woody من مبهوت آدم‌هايي مي‌شوم كه مي خواهند جهان را بشناسند اما در محله چيني‌ها راه خودشان را نمي‌توانند پيدا كنند!
Woody به اندازه كافي كوتاه و زشت هستم كه به اندازه خودم به موفقيت برسم!
Woody بيشتر اوقات گفته‌ام تنها چيزي كه ميان من و بزرگي فاصله انداخته خودم هستم!
Woody كمدي فق به مشكلات سُقلمه مي‌زند و به ندرت مستقيماً با آن مواجه مي شود. درام شبيه يك بشقاب گوشت و سيب‌زميني است. كمدي بيشتر به دسر شباهت دارد يك كمي هم شبيه مِرَنگ (نوعي كيك) است!
Woody دانشگاه هاروارد هم اشتباه مي‌كند. هنري كسينجر آنجا درس خواند!
Woody به خاطر كوتاهي قدم نتوانستم تيم شطرنج درست كنم!
Woody تحصيلات وحشتناكي داشتم به خاطر معلم‌هاي به لحاظ احساسي آزار ديده مدرسه مي‌رفتم!

منبع

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 2:2  توسط   | 

لطفا لینک نکنید

راضی نیستم اسمی از اینجا رو جایی ذکر کنید و یا به اینجا لینک بدید. خواهشا خودتونو مدیون نکنید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 0:47  توسط   | 

عشقمه که باز تو زندگی یه عزیز نازنین بشم

به نظر خودم از وقتی که گروه درمانی میرم خیلی عوض شدم.دیدم نسبت به همسرم خیلی واقع بینانه تر و دوستانه تر شده طوریکه آثار این تغییر خودمو میتونم تو زندگیم هرچند کم رنگ ببینم و از این بابت خیلی خوشحالم.

گروه خیلی چیز خاصیه و در اون چیزایی هست که تو تک تک اعضاش نمیتونی پیدا کنی.وقتی اونجا مشکلات مردمو میبینم ،هم مشکلات خاص و ویژه و هم مشکلات مشترک ،جایگاه خودمو تو این زندگی پیدا میکنم.اینکه چه ویژگیهای منحصر به فردی دارم و از طرفی چقدر شبیه بقیه ام.

بزرگترین درسی که  از این بیست جلسه گروه درمانی گرفتم اینه:عشق بورز بدون چشمداشت..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 17:36  توسط   | 

ای خدا بشنو صدایم

هی من میخوام خودمو بزنم به اون راه ،هی انرژِی مثبت بازی دربیارم،هی بدیها رو نبینم،هی قوی باشم

آخه مگه میذاره این داداش کوچیکه؟آخه مگه دردش درمون داره؟

آخه مگه میشه بدبختیای مادرمو بشنوم و ببینم و بازم راست راست رو پا باشم و کم نیارم

خدایا ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 14:35  توسط   | 

من پیشرفت کردم!

این روزا هیچی مثل صبح زود بیدار شدن حال نمیده، شاید بخاطر نماز صبح باشه، یا ذوق دانلود مجانی تا 7!، یا حس بیدار بودن وقتی همه خوابن، یا یه جور خلوت با خودت و خدات اگه سرما نخورده بودم امروزو حتما روزه میگرفتم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 4:9  توسط   | 

یا وفا یا خبر مرگ تو یا وصل اینترنت

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 10:45  توسط   | 

محرمانه

جدیدا احساس میکنم وقتی خواهرمو میبینه به یه چشم دیگه بهش نگا میکنه.اصلا گاهی فک میکنم به یاد اون بهم دست میزنه.نمیتونم چیزی بهش بگم چون روش باز میشه ولی این امر خیلی داره اعصابمو خورد میکنه طوریکه منم به لجش هی پسش میزنم.این امر دیشب برام پررنگ تر شد وقتی که یه هفته تموم بهم دست نزد ولی همینکه خواهرم اومد خونمون از من تقاضای س کرد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 1:39  توسط   | 

خدا رحم کرد. خدا روشکر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 1:54  توسط   | 

تاریخ انقضای اینجا هم فرا رسید

بنا به دلایلی این وبلاگ دیگر آپ نخواد شد




+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 9:50  توسط  

همه چيزو كه نميشه گفت

وقتي يه زنى ساعت ده و نيم شب با حالت نيمه عريان و خندان و رقصان و غزل خوان مياد جلوتون و  تلويزيونو كه داره سريال كوفتي حريم سلطان پخش ميكنه رو  خاموش ميكنه ،پانشيد حمله كنيد بهش و با دستاتون گردنشو فشار بديد و دوباره عين خل  چلا بشينيد پاى اون فيلم كوفتي

وقتى يه زنى ساعت ده و نيم شب...حتما به ديده شدن احتياج داره،به حرف زدن،به يه گوش شايد هم به يه دست مهربون

آخ ،گردنم خيلى درد ميكنه

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 22:42  توسط  

ناکسی!

دیروز از دانشگاه اومدنی سوار یه پراید شدم بعنوان نفر سوم.بعدترش یه آقایی که سه برابر وزن من بود رو سوار کرد و من اون وسط کل مسیر چهل دقیقه ای رو له شدم.

کل مسیر رو راننده تو آینه زل زده بود به من .وسطاش فهمیدم که با دستش که رو دنده است هی داره اشاره به تلفن کردن میکنه که شماره اتو بده.یهویی خنده ام گرفت و فک کنم همه فهمیدن...کثافت از رو هم نمیرفت آخراش دیگه داشت رسما التماس میکرد

نمیدونم چرا با اینکه ظاهر ساده و بی آرایشی دارم ولی باز هم مردم فکر میکنن که من این کاره ام؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 8:39  توسط  

لعنت به غربت

داداشت شبو تو آي سي يو خوابيده باشه

مامانت شبو تا صبح نخوابيده باشه

 و تو كنار شوهرت تا صبح نوازش شده باشي

بي خبري يعنى همين

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 18:41  توسط  

امروز عصر دعوام با آبجى دوباره بالا گرفت و اوضاع خيلى بدتر از ديروز شد،دهن به دهن شديم و طبق معمول اين من بودم كه بيشتر از اون از كوره در رفتم و گفتم تو حسودي منو ميكنى  و فلانى و بهمانى،طفلك مامان اين وسط خيلى غصه خورد و داره ميخوره

اين يه هفته كلن زهرمارم شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 23:28  توسط  

داغون داغونم

ديشب با آبجى دعوا كردم و كل خوبيهايي كه در حقش كرده بودم رفت رو هوا،يه جورايي منت سرش گذاشتم،چون ديگه كم اورده بودم از اينكه هى بي محلي و اخم و تخم كنه و من اداى آدماى منعطفو دربيارم

بعدشم كه م  شيشه كشيده بود و تا الان كه الانه تو ااق داره با وسايلا كشتى ميگيره منم گوشي كه واسه تولدش گرفته بوديم رو ورداشتم قايم كردم تا فك كنه خودش گم كرده و از طرفى هم زهرمارش بشه اون حالش

نگران مامانم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 13:1  توسط  

من چه كنم تو خودت ميل جدايى داشتى

هميشه عادت ميكنم به حفظ وضع موجود،هميشه برايم سخت است هم رفتن هم ماندن

هميشه در من زنى هست كه هنوز زن نشده،هنوز دوست داره تا زنى ازش مراقبت كنه

واسش غذا بپزه،نازشو بكشه،به حرفش گوش كنه،واسش كادو بخره،تاييدش كنه،قربون صدقه دست و پاي بلوريش بره

حتى دعواش كنه،كار بهش بگه،تشويق و تنبيه اش كنه...

هميشه در من زنى هست كه با تمام ادعاش ،باتمام فيلم بازياش هنوز ياد نگرفته تنها باشه،بچه نباشه


عنوان ربطي به پست نداره!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 9:6  توسط  

خونه پدرى

خونه پر از رنج داداش كوچيكه است...

آخ دلم تنگه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 9:50  توسط   | 

يكى رو يكى زير ِزير

هر رويي يك زمان زير بوده است!

تاملات  فلسفى يك زنى كه از ساعت هفت داره بافتنى ميبافه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 9:37  توسط  

زن زايد و مهمان رسد

باالخره تشريفشو اورد،كل اين سه روزو زنگ نزدم ببينم كجاست،الانم حتى سلام هم نكردم

لامصب ال زنگ زد كه فردا ناهار مياييم خونه اتون،بدبختى از اين بيشتر؟

بعد مدتها كه پيش اونا فيلم بازى كردم دوست ندارم لو برم و بفهمن كه قهريم

چيكار كنم يعنى؟تو خونه هم هيچى نداريم حتى چايي چه رسه به ميوه و اينا،نه پولى واسه خريدن دارم و از طرفى هم نميخوام در اين مورد باهاش حرفى بزنم،خدايا كمكم كن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 22:4  توسط  

امشب هم نيومد خونه

از يه طرف دلم شور ميزنه

از يه طرف يه قانونى هست كه ميگه اينجور موقع ها نبايد زنگ بزنى

اون چطور ميتونه طاقت بياره و حالى از ما نپرسه، پس من هم ميتونم،

در خوشبينانه ترين حالت زندگى كردن با مردى كه عادت داره به تنهايي خيلى سخته،

يعنى الان با كيه؟

لعنتى پس فردا سالگرد ازدواجمونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 22:20  توسط  

استاد خراب كردنها

ديشب خونه نيومد

 چون قهر بوديم چون دو روز پيشش من با تمام نداريهام  با كلى ذوق و شوق واسش تولد گرفته بودم و از اينكه خوشحالش كرده بودم خوشحال بودم،يه كيك كوچيك و يه كمربند با يه پيرهن...

چون فرداى تولدش از صبح رفته بودم چكاشو بريزم تو بانكاى مختلف و سه ساعت علافش شده بودم

چون عصرش كه بهش گفته بودم يه كم پول بهم بده گوزو به شقيقه هاش ربط داده بود و كلى دعوا و فحش كه غلط كردى واسم كادو و كيك خريدى ميدونستم ميخواى با اين كارت دهن منو سرويس كنى...بيا اين چهل تومنت ،اون وسايلى هم كه خريدى بردار نميخوامشون

چون چهل تومن اورد پرت كرد رو سرم كه آها اينم پول خرج كردت،(بگذريم كه من شصت تومن واسش داده بوم)

خودش نميفهمه كه تمام دارايي من همون شصت تومن بود و روز قبل تر هرچى داشتم رو داده بودم به كاموا و نرم افزار

چرا نميفهمه كه با روزى پنج تومن نميشه خرج خونه رو دراورد

آره ديشب خونه نيومد امروز ميرم و چهل تومنشو ميريزم تو حسابش و اس ميزنم كه پول واسه من وسيله است نه هدف

كاش خبر داشت كه اون كادو و كيك ،خالصانه ترين كادوى روى زمين بود،كاش خبر داشت كه با اين كارش بنداى دلم رو  پاره كرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 10:12  توسط  

چشم شيطون كور

دوازده سال طول كشيد تا تونستم عادتش بدم هميشه پيشم بخوابه حتى وقتى كه قهريم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 18:16  توسط  

عوارض آزادى بيش از حد

بدون لباس وايساده بودم بغل گاز، بادمجون سرخ ميكردم ،اومدم برشون گردونم يهو روغن داغ پاشيد رو سينه ام،از چند جا سوخت

تازه فهميدم لباس رو واسه چي بايد بوشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 16:0  توسط  

آشغالا

دوتا كليپ ديدم كه زن و مرد داشتن سكس ميكردن و بچه سه ساله اون وسط گريه ميكرد و دقيقا از نزديك شاهد س زدنهاى مامانش بود و مامان پتياره اش هم اصلا انگار نه انگار...طوريكه آخراش مرده صداش دراومد كه ببين چي ميگه بچه؟ولى بازهم انگار نه انگار

 از اون وقت تا حالا حالم خرابه،اصلا نميتونم هضم كنم..كثافتهاي لجن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 0:24  توسط  

تموم دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را     حافظ

شنبه که رفتم دنبال دخترک، حال نداشت ،تب کرده بود و میگفت همه جام درد میکنه.واسش آب پرتقال گرفتم اصلا نا نداشت.اوردمش خونه، دراز کشید . همون دخترکی که از خوابیدن و یه جا بیند شدن فرار میکنه افتاده بود رو تخت و داشت تو تب میسوخت. گفتم هی مامان بدبخت واقعا ثابت کردی که لیاقت همچین موجود نازنینی رو نداری. نکنه ...همونجا به خودم لعنت فرستادم که دیگه دق و دلیمو رو سر اون خالی نکنم.داشتم میمردم از عذاب وجدان ،گفتم حتما به خاطر صبحه که مریض شده. دکتر هم نبردمش چون میدونستم میخواد بگه چیزیش نیست.مریضیش تا امروز صبح طول کشید. دیشب هم که 7 گرفت خوابید بدون شام.کل این دو شبو پیش خودم خوابوندمش و هرچی که فکر میکردم دلش میخواد واسش خریدم از نود الیت گرفته تا آب میوه و توت فرنگی. دیشب که یهویی آقای پدر قاط زد فهمیدم که از اینکه مجبوره تو حال بخوابه ناراحت شده و برنامه ریزی هاش به هم خورده!

ولی امروز صبح دخترک نازم مثل همیشه شده،سرحال و پر انرژی و شاد شاد.قربونش برم من.یعنی زندگیت تو نکبت و بدبختی هم که باشه اصلا ارزششو نداره که گوشه ای دختر بچه ای با ناراحتی بخوابه...

خدایا ممنونم که دخترک خوب شد،اون حادثه شنبه رو عین تلنگری میدونم که هرچند تا حالا چندین بار بهم زده شده ،ولی خدا رو شکر ایندفعه انگار یه ذره تو دلم فرو رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 8:19  توسط  

غلطاى زيادى

امروز به دخترك املا گفتم چون امتحان املا داشت،از رو دفتر املاش غلطاشو خوندم كه بنويسه

تو يه صفحه ده تا غلط داشت،غلطاي تكراري

حسابى اعصابمو خورد كرد گفتم برو از روش بنويس،رفته دوباره همونجوري غلط نوشته

ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم،حالا بزن كي نزن ،زدمش،عين يه وحشى

كاش دستم ميشكست،خيلى اعصابم داغونه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 10:30  توسط  

مطالب قدیمی‌تر