من هويجم ريشه دارم!

موقت

دا اومد تو وايبر و گفت كه سيزده بدر مياد درست بعد از تموم شدن تعطيلات ،مطمن بودم كه اين بار هم خداوند ميخواد منو آزمايش كنه و همه چى يهو با هم شروع خواهند شد و يهو تموم.

ازش ميخوام بهم قدرت بده تا بتونم اون زمانو مديريت كنم و تلاش كنم به همه خوش بگذره با كمترين اشتباه،لااقل هم تلاش كنم خوشى كسى رو زهر مار نكنم.

 منظور از دا همونيه كه هفت ساله ايران نيست، ازم خواست تا قبل از اومدنش سى وپنج ميليون جور كنم ،همه اميدها به سمت شوهره ميدونم جند برابر اين مقدارو داره ولى روم نميشه بهش رو بندازم، البته واسه يه ماه اين پولو ميخواد تا واسه  بابا ماشين بخره،ميگه گردنم خيلي حق داره ،ميگه تجسم ميكنم او روزايي كه  بچه بود و بي مادر تو تهران كارگرى ميكرد و شبا تو خيابون ميخوابيد

نميدونم ولى من اون عذابهايي كه به من و خواهر داده رو نميتونم فراموش كنم، نميتونم خودمو گول بزنم و دوسش داشته باشم هرچند كه گاهى يادم ميره و انگار كه باباى من دختر  آزارى نكرده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن 1393ساعت 13:22  توسط   | 

آخرين روز بهمن نود و سه بالا رفتيم دوغ بود

تنهايى خوابيده بودم تو اتاق كه به صداى بارون بيدار ميشم و ميپرم تو حياط كه پتوها رو بردارم،و به خود ميخندم كه چرا ديشب كه شوهر گفت اونارو بردار بارندگيه  خيس ميشن بهش خنديدم و برشون نداشتم

ديروز بعد از چندروز مقاومت دلم نيومد كه زنعموش و دختراشو كه با من از داهات اومده بودن خونه  ال رو دعوت نكنم،بعد از ورزش  و گرم شدن با دختر مربى و دعوتش به خونه از روى جوگيرى،خيلي فرماليته  گونه زنگيدم به شوهر كه اجازه بده دعوتشون كنم، اونم با داد و بيداد گفت نه،منم چون ميدونستم كه بعدا پشيمون ميشه دعوتشون كردم  و اطلاع رسانى كردم تا يه وقت اخم و تخم نكنه

تا دوازده شب با كمردرد هميشگى  يكه و تنها در اوج كاراى اخر سال و حول حولكى ها مهمون دارى كردم،يه كوكب خانومى شده بودم بيا و ببين! البته خونه همه چى داشتيم بغير از مرغ كه رفتم و كيلويي هشت و دويست ابتياع كردم! و شاخ دراوردم  بقيه چيزها محيا بود حتى دوغ رو هم خودم درست كردم تا زياد خرج نداشته باشه چون ميدونستم كه شوهر نخواهد داد

بعد از شام هم كلى با ايما واشاره كشوندمش تو اتاق كه يه پولى بده بدم بهشون عيدى كه با داد و بيداد و فحش پنجاه گرفتم كه اصلا روم نميشد ،هر سرى حداقل صد بود،

دخترك پيش رو دويد و روسرى سرش كرد كه انگار رو بدش اومد كه حالا ما نامحرم شديم نيم وجبى؟!لابد تكرارى ميشه بگم نميدونم كى شد نه سالش

دا گفت كه اومدنش موند واسه دو ماه بعد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن 1393ساعت 6:2  توسط   | 

خودتان را از من بگيريد 

كامنتهايتان را هرگز!

هميشه وقتى فيدبك ميگيرم  چه مثبت چه فحش ! انگيزم واسه نوشتن تو اينجا بيشتر ميشه،آخه غير از اينجا شونصدتاجاى ديگه هم مينويسم هرچند كه هيچ جا مثل اينجا راحت  نيستم.

اين روزا منتظر جواب استخدامم،واى اگه قبول شم يه شيرينى توپ ميدم ؛مثلا هر كى ميتونه يه چيزى رو ازم بخواد حتى شده يه سوال شخصى!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393ساعت 15:41  توسط   | 

امروز مربيمون گفت قدر دقيقه هاتونو بدونيد چون معلوم نيست كه يه دقيقه بعد زنده ايد يانه؟

بعدشم گفت  ژست بگيريد و فكر كنيد همين الان خدا داره ازتون عكس ميگيره...

هيچى نتيجه اش شد اينكه از ساعت سه تا پنج داشتم تو اينستاگرام كليپاى س... نگا ميكردم و عاقبتش هم كه خ......

بدون اينكه تشنه باشم چون ديشب حسابى جناب همسر بعد از مسافرت پنج روزه ام ازم پذيرايي مفصلي كرده بود

الانم طبق معمول عين سگ پشيمونم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 17:53  توسط   | 

آرامم

خونه مامانم،شام فاميلاى ماملن دعوت بودن، خونشون پاگشاى پسر خاله 

م شيشه كشيده و تو اتاقش داره كثافت كارى مىكنه

شوهر با پسر عموم رفته گرگان بار برده ،قرار بود بره خونه ولي با اون جيم زده

تو وايبر عقد دو جفت بود

يه ماه ديگه ميشه ١٤ سال كه وارد زندگى مشترك شدم

هيچ وقت مثل امشب در اوج كثافت و فلاكت ،صبور نبودم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم بهمن 1393ساعت 2:49  توسط   | 

نمیخواهی؟

 به قول یه نفر

حتی اگه بخواهی که نخواهی،

خواستی،مگه اینکه فانی شده باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1393ساعت 8:32  توسط   | 

واى اگه قبول شم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت 22:52  توسط   | 

واى اگه قبول شم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت 22:52  توسط   | 

غم اين خفته چند خواب در چشم ترم ميشكند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت 3:22  توسط   | 

در این روزهای کثیف

مرا دوست بدار!
به سان
گذر از یک سمت خیابان
به سمتی دیگر؛

اول به من نگاه کن؛
بعد به من نگاه کن؛
بعد باز هم مرا نگاه کن.

- جمال ثریا ( ترجمه‌ی فارسی از سیامک تقی‌زاده)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 8:43  توسط   | 

مگو

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند.

مگو دیگه مگو

آقا جان من مگو.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 14:22  توسط   | 

گذشتم از او

1- جمعه  علی رغم میل خودش همه فامیلاشو دعوت کردم تا بعد از مدتها دور هم باشیم. تنهایی و بدون ماشین از یه جای دور کلی خرید کردم و پیاده عین یه خر اوردمشون تا یه کم ارزون تر تموم بشه و شوهر دعوام نکنه. خیلی زحمت کشیدم.چند نوع دسر و پیش غذا...دیگه از کمر درد نا نداشتم.

2 - اولش که اومدن پدر و برادرش گیر دادن به نماز نخوندن شوهر و کم مونده بود دعوا بشه که کلی وساطت کردم و با ایما و اشاره به شوهر گفتم تو کوتاه بیا.چن سری سر این بحث کل مهمونی پاچیده.نمیخواستم زحماتم به باد بره.

3- یه سری بعد ناهار رفتن ولی یه سری گرفتن خوابیدن تا 6.

4 تکلیفمو نمیدونستم اصلا دوست نداشتم بمونن واسه شام ولی وظیفه خودم دیدم که پاشم شام بذارم و با کوچکترین تعارفی موندن.کاش نمیموندن.هیچ کدوم از ما طاقت تحمل چند ساعت همو نداریم.همون  دو سه ماه یک بار یکی دو ساعت کافیه برامون.

5- در حال نموم شدن آبگوشت بودیم که به ج م  گفتم طرز رفتارت با پسرت درست نبود اصلا بلد نیستی باهاش خوب برخورد کنی

6- یهو منفجر شد و کلی دعوا و کدورت و ناراحتی...

7- وقتی رفتن یه ساعت گریه کردم.بند نمیومد اشکام.یه کم خواهرم تو وایبر دلداریم داد.بهتر شدم

8-نزدیکای صبح ادامه کار نیمه تموم به گند کشیده شد و مجبور شدم... مصرف کنم که دل و رودم تو حلقمه از اون وقت.

9- دیروز رفتم کلاس دخترک.

10- شب خواهرم اومد و کلی کمک کرد تا کثافت کاریای مهمونا رو جم کنیم.

11- داشتم میمردم ولی نمردم.

12- الان اومدم دانشگا واسه کارای فارغ التحصیلی.گشنه و تشنه.

13 - صبح شیرینی خورون نوه مربی ورزشیمون بود چسبید!دوسش دارم.

14- شاید برم یکشنبه بازار...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 12:57  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 11:42  توسط   | 

ما كار وانديشه با هم هستيم هميشه!

امروز  ميخوام با برنامه ربزي خوب ،كمي از كاراي عقب افتادمو انجام بدم،اگه غير از اين باشه جريمه ميكنم خودمو،

اينجا نوشتم تا سندي باشه.

نميدونم چرا دلم ميخواد همچنان دلگير باشم ازش...شايد بخاطر شرايطمه!

ميخوام مامان مهربون تري بشم،دعا ميكنم كه بتونم.

براى تكرار اشتباهات ديگه مجالى نيست...آدم باش دختر .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 7:39  توسط  

نشستم دارم موهامو ميكنم،خدا شفام بده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 1:4  توسط   | 

حدسم درست بود،از بيمارستان نيومده دوباره رفته متادون خورده،بيچاره مامانم،بيچاره خودش،بيچاره همه معتادا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 18:32  توسط  

در هجرانم قرار میباید و نیست

1- جمعه کلید کردم که باید بریم،خودت گفتی اگه جمعه خونه باشم میبرمتون بیرون.

2- هلک هلک را افتادیم با  اکراه اون و شوق ما با اتوبوس و مترو  به پیشنهاد من رفتیم منیریه تا گرم کن و لوازم ورزشی بخرم با پول خودم.

3- اولین ضد حال از جانب خدا بود! که در مترو بدون امکانات پر... بشم!

4- هلک هلک را افتادیم سوپر مارکت پیدا کنیم تا من چیز بخرم.

5- هلک هلک را افتادیم تا جای مناسب پیدا کنیم تا ...

6- یک سال گذشت!

7- خسته شده بود از گشتن و غر میزد که زود باش انتخاب کن تمومش کن بریم.

8 - گفتم باشه من صد تومن بیشتر ندارم بشرطی که بقیه اشو تو بدی.گفت باشه

9- یکی خریدم دویست تومن.حساب کرد  و از همونجا دیگه فوران آتش شروع شد و کلن قاط زد و فحش بود که نثار کرد. مثلا یکیش این بود: این همه مغازه چرا اومدی از قصد از اینی که ده تا فروشنده مرد داره و هیشکی هم اینورا پر نمیزنه ورداشتی؟؟چرا از اون قبلیا نخریدی؟

10 - با اوقات تلخی هر چه تمام تر زهرممارمون کرد دخترک هی میپرسید مامان ناراحتی؟

11- اومدیم انقلاب تا ناهار بخوریم!

12- ساعت 4 بود. بارون بود و یک عدد زن داشت با خانوادش بدمزه ترین کباب ترکی عمرشو میخورد و وانمود میکرد که اوه چقد خوشمزه است.بارون بود هم از درون هم از برون.

13- از دستفروش دوتا پتو مسافرتی خریدم.

14- برگشتیم.اما ضد حال ها  از من برنگشت.

15- دیروز رفته بودم  دنبال کارای بیمه. بعدش هم پیاده روی .آهنگ گلنار رو میگوشیدم و به یاد مخاطب خاص بودم که این اهنگو بهش پیشنهاد کرده بودم و یه شب اعتراف کرد که در یکی از شبهای تنهایی شدید ارومش کرده.دلم تنگ شد براش.

16- اومدنی رفتم مدرسه دخترک تا معلمشو یاری دهم تا اون کلاس داری کند!

17- بعد از ظهر قرار بود خیلی کار ا کنم ولی طبق معمول هیچ گهی نخوردم و با گوشیم ور رفتم و اینستاگرامو بالا پایین کردم و حرفای مفت با بچه های مفت.

18- سردخترک دادکشیدم .بعدشم واسش عکس مادربزرگ کشیدم!.با چرخ خیاطی کشتی گرفتم ولی درست نشد تا شلوارمو بدوزم.

19 - رو تختی رو دوباره مجبور شدم بشورم.خود تشکش رو نمیدونم چه جوری ماست مالیش کنم.کثافت خالیه

20- میدونم که داداش کوچیکه نتونسته دوباره خودشو پاک نگه داره ولی من جرات ندارم که بزنگم حالشونو بپرسم چون میدونم جواب چیه.فرار میکنم ازشون.

21- امروز رفتم ورزش و از گرم کنم ذوقیدم چون واقعا گرم بود.وزنه هامو هم بردم. فردا هم ناهار دعوتم کرده مربیمون.دمش گرم

22- جناب سه نقطه فعلا بفرس.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 11:16  توسط   | 

ديشب وقتى خونه اومد  از چشاش و لحن حرف زدناش معلوم بود كه دوباره خودشو با ترياك خفه كرده،بهونه خوبي بود واسه دعوا و انتقال حس بدم به صورت نا ملموس به اون،اولش واسه مطمن شدن يكم عشوه گرى كردم و بحث از اونجا شروع شد كه چرا در برابر من بدنش واكنشى نداره،درست به هدف زده بودم اين بار.معلوم بود رو اين نقطه ضعفش خيلى حساسه،در حين جر و بحث حواسم بود كه زياد خراب نكنم،خلاصه فعلا قول داده كه ديگه نكشه ،تا ببينم كه سرانجام چه خواهد بودن؟.

به هر حال كمى سبك شدم و بعدش تونستم بخوابم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر 1393ساعت 8:2  توسط   | 

به این زودی دیر شد

بارون تموم شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 20:46  توسط  

پست موقت

فقط میدونم که سومین باره که تو این چند روز اخیر به قول دلقک شنیر "آن کار" رو  کردم. همیشهه فکر میکردم برای فرار از مشکلات و عدم تعادل روحی و یا گاهی به خاطر فاصله افتادنها این کار رو میکردم . ولی امروز فهمیدم که  علتش همش  کثافتی و حیوانیته شاید هم  یه جور مریضی روانی ...

صبح زود پاشدم نمازمو خوندم و بیدار موندم و کارای خونه رو کردم حتی بساط شام رو هم آماده کردم و دخترک رو بردم کلاس و بعدش پیاده روی و خرید مفصل.ساعت 12 خونه که رسیدم قصد داشتم امروز بهترین روزم باشه ،حتی خیالم از بابت خونه مامان هم راحت بود، دغدغه ای نداشتم.

نود الیت و ماهی درست کردم و ادای یه مامان خیلی خوب رو بازی کردم.بعدش که رفتم سراغ آیپد ،همه چی شروع شد...

درست بعد از پشیمونی و حال خراب پاشدم همه دق و دلیمو سر دخترک خالی کردم .دعواش کردم حسابی و سرش داد زدم و کتاباشو کوبیدم رو صورتش فقط به بهونه اینکه چرا تا حالا مشقاشو تموم نکرده...

سردرد عجیبی دارم و حالم از خودم داره به هم میخوره. هی یاد شعر صد بار اگه توبه شکستی باز آ میفتم ولی بازم تف میکنم به خودم.نمیدونم چه مرگمه ؟نمیدونم درمونم چیه؟نمازم چیه؟نخوندنم چیه؟کارم چیه ؟پشیمونی بعدش چیه؟

8 ساعت وقتم تلف شد و تنها عایدش حال خرابیه که میدونم دیگه حالا حالا ها درست نمیشه .دخترک داره اصرار میکنه که بریم زیر بارون .اولش گفتم نه ولی الان که دارم اینا رو مینویسم احساس میکنم که خدا این بارون رو واسه من فرستاده که برم زیرش خیس شم شاید بتونم گریه کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 20:8  توسط   | 

زن باش ولی با مردت هم باش

یه خانوم ایرانی نباید هیچ وقت بذاره شوهرش با کفشای واکس نزده بره سر کار.

یه خانوم ایرانی نباید هیچ وقت بذاره شوهرش با لباس اتو نکشیده  و کثیف بره سر کار.

یه خانوم ایرانی نباید هیچ وقت بذاره شوهرش حموم نکرده و با سر چرب و چیلی بره سر کار

یه خانوم ایرانی  نباید هیچ وقت بذاره شوهرش صبحونه نخورده و ناشتا بره سر کار

یه خانوم ایرانی  نباید هیچ وقت بذاره شوهرش در حالی که گشنه جنسیه بره سرکار

اگه چند باری سوار مترو و یا اتوبوس بشید و به بعضی از این مردای بوگندوی ژولیده ی هیز توجه کنید میفهمید چی میگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 10:44  توسط   | 

کثیف الدین

تو عمرم آدمایی کثیف تر از بعضی از این فروشنده های موبایل پاساژ علاء الدین جمهوری ندیدم.

خیلی کثیف و حروم خور و دزد و شارلاتان و دروغگو و بی تربیت هستند.

البته تقصیر خودمه که تا حالا یاد نگرفتم از جای دیگه گوشی بخرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 19:25  توسط   | 

خداحافظ ٢٠٦ نوك مدادى ،خداحافظ محرم اسرار من!

سر اينكه ماشينو فروخت و به من ندادش خيلى ناراحتم،نميتونم فراموش كنم،نميتونم ببخشمش، نميتونم باهاش بخوابم

ثابت كرد كه اصلا براش مهم نيستم،اون همه التماس و اصرار و تقلاى من بيفايده بود،فكر ميكردم دلش رحم مياد

ماشين به اون نازى،هىىىىىىى،مفت مفت ردش كرد فقط واسه اينكه از دست من خلاص شه

حالا ميخواد ماشين صفر بگيره و صد در صد مسلمه كه نميتونم سوارش بشم،يعنى اگه هم خودش بذاره نميخوام پشتش بشينم ،يعنى اميدوارم كه  بتونم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 17:21  توسط   | 

نامحرم نامحرم است حتى اگر پسرتان باشد

شب خونه برادر شوهرم دعوت بوديم،پسر ١٦ ساله اش كه از بچگى تو بغل من بزرگ شده بود رو خيلى وقت بود نديده بودم، باهاش گرم گرفتم ،به بهانه فيلم دادن و ور رفتن با سي دي هاش  صدام زده تو اتاقش ،بعد كلن من بعنوان پسرم باهاش ندار رفتار ميكردم 

ولى امشب فهميدم كه خيلى عوضى شده و به هيچ وجه نبايد بهش اعتماد كنم،قشنگ علنى داشت هي خودشو ميمالوند بهم،منم هاج و واج خودمو زده بودم به اون راه كه يعنى اصلا حواسم به اين لاشى بازي هاش نيس، يعنى هيچ كار ديگه اى تو اون لحظه نميتونستم بكنم

به شوهرم گفتم قضيه رو ،ميگه نه تو توهم دارى.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 0:49  توسط   | 

من يه پرنده ام،آرزو دارم!!

دكترى كه پيشش كار ميكنم، امروز  نه گذاشت و نه برداشت صدام زد و  خيلى رك جلوى همه گفت كه چند وقتيه خيلى خوشگل شدى

مخصوصا چشات و خنده هات،اين نشون ميده كه داره يه تغييراتى درونت ايجاد ميشه،خيلى خوشحالم از اين بابت.حالا نميدونم چى كار كردى

خودم هم ميدونستم اينو ولى از اينكه يكى ديگه اى هم وجود داشت كه اينو در من كشف كنه خيلى خوشحال و هيجان زده شدم و ارزو داشتم كاش تو اون لحظه آيينه داشتم تا خودمو ببينم،ولى از يه طرف هم وظيفه امو سنگين كرد!بايد از اين به بعد مواظب چشمام و خنده هام باشم كه خوشگليشونو حفظ كنن!

آخ اگه شوهرم اينجا رو بخونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 18:26  توسط   | 

...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 23:43  توسط   | 

نذر و نیاز

 بعد از دو روز روزه قضا گرفتن بهش میگم :میخوام  یه ماه روزه بگیرم.روزا کوتاهه و سرد ،خیلی راحته.کلی هم روزه قضا دارم

میگه: با چه نیتی؟

میگم: نیت نداره،روزه قضا دارم.

میگه: آها نذر کردی پسر دار شی!

حالم از این طرز تفکرش بهمم یخوره،خودش صبح تا شب در آرزوی پسر دار شدنه و اینو تعمیم میده به همه چی.طفلی دخترک.طفلی من.طفلی همه پسرهای نداشته.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 2:5  توسط   | 

خسته ام ولی هستم

من همش باید سعی کنم که حفظ شود،حواسم بهش باشد که حواسش باشد به زندگی.

اگه من یه لحظه بخوام که سعی نکنم همه چیز خراب میشود.

زندگی مشترک ما مثل فنره که من باید سرشو نگه دارم.اگه ولش کنم یهو همه نیرو و انرژی جمع شده رو آزاد میکنه و با یه لگد  خداحافظ خداحافظ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 11:8  توسط   | 

من چسب دارم!

 تقصیر من چیه؟من داشتم کار خودم رو میکردم. تو سایت شطرنج یه اکانت ساخته بودم و یه عکس با عینک دودی هم گذاشته بودم و فرت فرت شطرنج بازی میکردم.وقتی این پسر هندی رو بردم شروع کرد به انگلیسی به چه چه  و  به به و چه سری چه دمی عجب پایی...و این چیزا.

من هم  اولش واسه تمرین زبان مادری انگلیسی!! ادامه دادم چتینگ رو! ولی من یه ادم آدم ندیده،یه آدم عقده ای.خوش خوشانم شده بود.

هیچی الان از ساعت 11 شب تا الان داشتیم میحرفیدیم.حالا هم عذاب وجدان دارم که کلا من با یه پسر مجرد بیست ساله هندی  چه کاری دارم اخه.حالا بگذریم که بهش گفتم :منم دوست دارم!!

چه مرگمه آخه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 3:19  توسط   | 

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او...

1- در آستانه سیگاری شدن هستم.

2- امروز شوهرم منو برد شهر ری واسه امتحان و کل 4 ساعتو وایساد تا برگردم

3-داشتم از این حرکت رمانتیکش شاخ در میاوردم.قرار بود بعد امتحان بریم کباب شابدالعظیمی و زیارت شابدالعظیمی بزنیم به رگ،ولی ماشین استارت نزد و سه ساعت اونجا تو شهر غربت اسیر شدیم .

4- تو ماشین  کمی از عقاید یک دلقک رو خوندم

5-دخترک رو تونستیم ساعت سه برسونیم کلاس زبان و چهل دقیقه وقت داشتیم واسه کار نافرجام!دوباره تریاک کشید

6- وعده ناهار و شام رو یکی کردیم و مرغ بریون خوردیم

7- کمی مبل فروشی ها رو بالا پایین کردیم ولی آخر سر قرار شد همون مبلای خودمونو بدیم تعمیر.

8- فیلم باران ساخته مجیدی رو نگا کردیم و سیگار کشیدیم

9-اون پسر بیست ساله هندی که عاشقم شده بود و رفته بود دوباره اومده

10- نکنه همه اینا بهم ربط داشته باشه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 23:19  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر